به مهتاب می گویم بفرما بتاب به اتاق
به صندلی می گویم بنشین کنار
به دیوار: کمی کنارتر برو می خواهم سیر سیر تماشا کنم
قاب عکس ها تمام رخ می ایستند و نگاه می کنند
هال و پذیرایی یکی می شود باهم
به هم می ریزم کمد را تخت را تو را که چسبیده ای به تنت
بیرون می کشم هرچه در تو بود هر چه که در تو جا خوش کرده است
بیرون برف می اید و ساعت همان 7 طولانی و قدیمی است
بیرون برف می اید و از آدم برفی هم کاری ساخته نیست
کلاغ ها به وقت می رسند بدون قار قار بدون شکایتی از سرما
روی برف چند تکه یادگاری تو :
شیشه ی ادکلن شال قرمز کفش های مشکی ا ت
رژ ها یی که لب هایت را خواستنی تر می کرد ...........
آلبوم ورق می خورد و باد پر های کلاغ ها را می تکاند از عکس
بلند می شوم کلاغ ها اما از گوشت تنم می خورند
آستین ها ..... لباس عروسی ات ....... جر می خورد
باد تکه ای را بر می دارد و می برد برای خودش
بلند می شوم انگشت هام می شکند و برف بر شکسته ی قاب عکس می بارد
بفرما بنشین مهتاب بلند بالا
دیوار افتاده دوباره بلند نمی شود
حالا دو فنجان چای یخ زدگی لب هات را باز می کند
و برفی که می بارد هیچ ماشین دربدری را به مهمانی مان نخواهد کشاند
لب هات :اتشی که برف را نمی تکاند از شاخه های لخت ....
لب هام : لخت یعنی عریانی ما یعنی لب های ما که با سیاهی کلاغ ها یکی شده است
و شنبه دیگر سهم قرار مان نیست که این همه سنگین و سرد زیر سپیدی برف خوابیده است
* * *
تقویم را ورق می زنم
استخوان دیگری می شکند و
می افتد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرش گرگانی :
ولایت فرم بر ما امریست که تکیه بر روایت پاره پاره و ساخت های ناملزم به ارتباط خطی و انحراف عمدی از سیر روایی شاید یکی از راههای گریز از این استیلا باشد.درون مایه ها اما اگر به معنای متن منجر نشود لغزان و رقصان از برابرمان می گذرد و دریافت آتشین و شهود خمار گاهی یادمان می برد که اساس نوشتن در پاره هایی از متن خوابیده که سرانجام محتوم هر نوشته ای نیستند.مغلق اگر نوشتم درخواست بازخوانی و دوباره خوانی را در خود بیدار کردم و تا کنشی که متن را از خود و خود را از متن جدا می سازد محصول نشود زیستن متن امری عجولانه متکی به آرا زودگذر و خود خواهانه و مکارانه دیگرانی خواهد بود که گذر زمان چنان محوشان می کند تو گویی در اساس نبوده اند....احکام روایی شاعرانه لذت جدیدی در متنند و اما احکام ناشاعرانه اما روایی گاه خارج از خدمتگذاری به ساخت و در قلمرو پیشبرد تکوینی و نه ساختاری ردیفهای مغز را سامان می دهند و ردیفهای شعر را به تکرار می کشانند...گاهی نگران فعلهایت هستم و گاهی نگران خشونتی که روایت می شود و شعر می شود آیا می شود؟
عاطفه صرفه جو :
عجب شعری بود !!! چقدر موفق بود در انتقال حس ! فضا سازی ی قوی ای داشت که هنوز سر انگشتانم یخ زده ! در این تابسان اینگونه انتقال حس هم خود حکایتی دارد که فقط شاعران می دانند. شعر زیبایی خواندم تمامن ایماژمند . موفق و مانا.
عارف رمضانی :
سلام مهدي عزيز!
استفاده از زمان حال ،صحنه آرايي اي كه سطر به سطر كامل مي شود وتعليقي كه به واسطه ي آن هر گزاره وقوع اتفاق درگزاره ي بعد را محتمل مي كند،همگي دال بر اين امر دارند كه روايتگري متن بسيار پر كشش است.اما اين سوال ذهنم را به شدت درگير كرده كه آيا اين متن و متن هايي از اين دست شعرِ روايي اند يا داستان ِ شاعرانه ؟هر چند هرگر نمي شود به طور خاص بين اين دو و به طور عام بين ژانرهاي ادبي و حتي هنري خط فصل ِ مشخصي تعيين كرد،اما مي توان با بررسي المانهايي از متن و مقايسه آن با روند ِ سنتِ هنري دوران (كه به زعم من شاخص مهمي در نقد هنري است) به نتايج معني داري دست يافت.بررسي كلي اين دست متن ها نياز به بررسي ومداقه بيشتر و نقدهاي سيستماتيك تري دارد كه به وقت و جاي خودش موكول مي كنم.اما دراين متن، چند جمله هايي كه با حروف «ربط» و «عطف» و قيود ،در يك سطر به دنبال هم آمده اند و نشان از توضيح حداكثري براي تبيين حداكثري روايت دارند ، بيشتر روايتگري داستاني را به ذهن متبادر مي كنند تا روايتگري شعري.نمونه هاي غليظ تر اين سطرها به اين قرارند:
قاب عکس ها تمام رخ می ایستند« و» نگاه می کنند
بیرون می کشم هرچه در تو بود هر چه که در تو جا خوش کرده است(جمله ي دوم حتي از نظر روايت داستاني هم زايد به نظر مي رسد!)
به هم می ریزم کمد را تخت را تو را «که» چسبیده ای به تنت
بلند می شوم کلاغ ها «اما» از گوشت تنم می خورند
و نمونه هاي ديگر.
با اين حال من اين متن رابه همان دلايلي كه در ابتداي سخنم گفتم خلاقانه و هنرمندانه مي دانم واذعان مي كنم كه از خواندن چندين باره اش لذت بردم.چه شعريتش بر داستان وارگي اش بچربد يا نه.
نويسا باشي!
فرید قدمی :
مرسی رفیق! واقعا که شعر درخشانی بود. امالابه لای این همه موتیف های شاعرانه (چای دیوار برف کلاغ مهتاب آلبوم...) که سعی دارند باری استعاری به دوش بکشند استعاره ی مدرن این شعر(که خود شعر است با تمام ابهامش) می میرد و از کار می افتد به واقع. من فکر می کنم که بین ذهن و تن شعر تو فاصله ی زیادی است رفیق!
جلیل قیصری :
روايت داستان گونه همان است كه بيشتر با متن از پيش فكر شده به تدوين آن مي پردازيم يعني از محتوا به زبان مي رسيم نه از زبان به محتوا ...اما در رواياتي كه تا حد شعر بالا كشيده شده اند و زبان هم در ان نقش دارد و در خدمت متن است بايد اسم كار را شعر بگذاريم اگرچه اين كار مي توانست موجز تر باشد و هم با مناسبات نحوي بهتر پرداخته شود ...به هر روي از اين كار به خاطر جوهره اش بيشتر از كار پيشين لذت بردم .بر قرار باشيد .
روژان مظفری :
بعد مدتها شعر خواندم...نمی گویم شعر خوب چرا که فکر می کنم خیلی وقت است که شعر نخوانده ام...در واقع شعر است به تمام معنی کلمه... این شعر با فرم روایت گری خاص خود و لحنی که به خود گرفته حس خوبی می دهد. شعر دارد با خودش و جهان اطراف بازی می کند. با خاطرات با اتفاق های خیابان و با اطراف. متنی که مخاطب را در جریان سیلان ذهن خود به تکاپو وامی دارد. متنی که بدون ارجاع به هیچ عینیت خارجی می تواند در خود معنی شود و تداعی های خاص خود را داشته باشد. اینجاست که ما با خود شعر مواجه می شویم و تمام تداعی ها و مفهوم را مرهون خود شعر هستیم نه حسی که توسط عناصر خارجی برای ما ایجاد می کند...یعنی همان استفاده از عواطف غیر متنی..
پرستو فریدونی :
سلام
شعر خوبی خواندم .به خصوص سطرهای آغازین و پایان که در حین توصیفات اواسط شعر -شعر را به حالتی فرا دراماتیک رسانده ..و پاساژهای زمانی با درایت و دقیق در شعر تجسم یافته اند..طوری که با اشاره ها و نمادهایی که از گذشته ای نه چندان دور ،حوصله ی خواننده را به تعویق نمی اندازد .
اما سطرهایی هست که هم می توانست کوتاهتر و مختصر تر بیان شود.هم برای ادبیت اثر -تصویر آن احساس-و خطری که گاهی به نثر می خوانند ......
فردین شهبازی :
سلام مهدی عزیز
در خواندن چندباره لذت بردم.
در ابتدا کار را ترجمه ایی حس کردم و نزدیک به آراستگی پرداخته شده در زبان.
اثر صرفا" مرور گذشته وپرداختن به خاطره نیست, روایتی با کارکردهای مختلف از اتفاقی که همزمان در حال و گذشته پیوند می خورد.
قسمت اول کار در فضایی مشخص در زمان حال روایت می شود که همزمان یادآور
گذشته است. ورودی کار در بر انگیختن حس و موسیقی به مخاطب را به چالش
می کشاند و پی گیرتر می کند بدون آنکه آینده اش قابل حدس و نتیجه گیری باشد.
بخش دوم رویکردی چند پهلویه دارد,ابتدا به آلبوم و عکس می پردازد که تردید عکس بودن بخش اول را هم ایجاد می کند, دوم به نظر راوی مدت هاست مرده و لاشه ایی از او به جا مانده که خوراک کلاغ هاست, همان کلاغ هایی که سرما هم مانع رسیدنشان نشد. و تو خطابی ایی که به پیری اش اشاره می کند.
در قسمت پایانی با همان سطر اول به نظر اتفاق خاصی دارد می افتد بلند می شود روی انگشتهایش و صدای انگشتهایش که عمیقا" حس برانگیز است.سطر پنجم در این بخش به نظر شکل درست آن به این شکل است:"با برفی که می بارد هیچ ماشین دربدری به مهمانی مان نخواهد کشاند" که شاید مقصود شاعر هم همین است.رویکرد تصاویر در ژرف ساخت اثر در سطر های پایانی به وضوح یافتنی است: لب های فرسوده تو خطابی که حالا برف را هم آب نمی کند ولب های راوی سیاه و مرده در شنبه ایی که به تاریخ پیوسته در روز واقعه, و انحدام راوی از آن روز تا به بعد.
بعد از سطرهای ورودی, راوی برای انتقال بیشتر حس نوستالژی در مخاطب, روایت را نفوذی تر تحلیل می کند و با آوردن سطرهایی تنها سعی در حفظ هارمونی اثر دارد مانند:"تو را که چسبیده ای به تنت" و "هر چه که در تو جا خوش کرده است"و"بیرون برف می اید و از آدم برفی هم کاری ساخته نیست".
در یکی دو مورد هم اشاره مستقیم و تاکیدی بر تصاویر را اضافه می بینم مانند "از عکس" در جمله ی"آلبوم ورق می خورد و باد پر های کلاغ ها را می تکاند از عکس"
با تشکر و پوزش:فردین
پاینده باشیدو به امید دیدار.
اسماعیل مهرانفر :
کارت را خواندم و فکر می کنم حضور بلا منازع عناصر همگون شعرت را در یک مسیر منظم و از پیش تعیین شده به هدف نزدیک می کند . این عناصر در برخورد با پیامدهای بصری راوی که در طول روایت از آبشخورهایش استفاده می کنیم نتوانسته اند نحوه ی برخوردم را با متن تعیین کنند و یا حد اقل اینکه نتوانسته اند در اجرا موفق تر از این عمل کنند .
میرزا جلیل ثانی :
من عارف را شاعر ومنتقد خوبی می دانم و نظراتش را قابل تامل می دانم...اما باوجود اینکه از المان های روایی استفاده شده،ما با یک ضدروایت مواجهیم...این شعر ما را به بیرون از زبان ارجاع می دهد ونمی دهد...شاید عارف اجازه بدهد نظرش را اینگونه بازتولیدکنم که شعر خواننده را تا آستانه ی روایت می برد وبعد نیم بسمل به زبان بازمی گرداند..هان؟به هر روی شعر محشری بود.ای کاش با حذف دو خط آخر میل وعادت به پایان بندی را(هرچندمدرن) سرکوب کنید...به نظرم این نوع پایان بندی ها که به تصنعی ترین شکل اصرار به اعلام پایان شعر دارند،بسیارکلیشه ای شده اند.خوشحالم که با یک شاعر خوب وشعرهایش آشنا شدم.به شما و عارف ودوستان دیگر درو وبدرود.
حامد رحمتی :
دوستان پیش تر حرف های خوبی در مورد شعرتان زده اند من نیز با قرائت این شعر همراه شدم و کشف های جالبی را در شعرتان دیدم که در نوع خود جالب بودند.
با مهر
مهرداد فلاح :
تازگی فرصت شد کتابت را بخوانم . آن سال ها شاعرتر بودی رفیق!
این شعرت هم بد نیست ، ولی من با نظر فرید هم رای ام ...
بیستون :
سلام..نجدی را از خود بتاران. اسکلت شعر محکم بود ندیدم که بشکند.چه نیازی ست صندلی بگذاری برای ماه. قبلن بیژن گذاشته. ماه مد می اورد دوست من! باعث می شود شعرت ورم کند عینها جوانی که به زور قرص و وزنه و پودر و دستگاه ورم کرده باشد. اندام هم اندام قدیم.

