تبليغاتX
منگنه
 
 

پشت تلفن

نفس    نفس    نفس ها .............

وقتی سلام می کنم و از دلتنگی ام می گویم

کسی همیشه پشت همه چیز

با سایه ها ی  دیوار  راه می رود توی خواب هام

توی برگه ها ........کشو ها............... لباس ها ...........

پشت درخت های پارک

روی نیمکتی که بارها لبهامان را به هم دادیم

سایه  سایه های بی رنگ  بی بو  بی نشانی حتی ........

****

خط .....  امضا   .......... با دستخط من و در غیاب من

رنگ دیگری می گیرد  

دیگری که اصلآ نیست

که با هر پک سیگار سرفه هایش  می پیچد توی تنم

از مسواک ........ از تیغ ریش تراشیم ............

لکه لکه های خون  که از من نیست

کسی با من  می رود به رختخواب بیدار می شود پشت میز

امضا می کند با انگشتهام برگه های  سیاه و خاکستری

 و حتمآ حالا که با تو حرف می زنم

نفسش را حبس کرده  توی تمام تلفن ها

تا به صدای قلب من و تو با دقت گوش کند

 

 

فرید قدمی :

مرسی رفیق. اما یه فاصله ی بزرگ نوستالوژیک بین تو و متن وجود داره که من رو فقط وارد یه فضای فانتزی زودگذر می کنه و بعد تموم. چیزی که من وقتی یه اثر ادبی و می خونم می خوام ازش اینه که اونی رو که تا حالا تجربه نکردم و بکوبونه تو صورتم و بگه همینه که هست! نه یه حس نوستالوژیک. تو یه فانتزی تو این متن داره که خب همه ی ماها تو زندگیمون راجع به دوست دختر قدیمی یا زن قدیمی مون داریم یا شوهر و دوست پسر ایضا. اما مثلن یه نویسنده ی گنده مث رومن گاری می گه : همه ی زنا اون کارن! اینو خودم هم می دونستم.

عه تا :

سروده فاصله ی کمی با یک متن تنبل منثور دارد.بعبارتی به ازا طول و تفصیل فراوان موازی قدرت انتقال بار زیادی ندارد و از نظر زبان هم چیزی برای گفتن ندارد الا رگه ی کمرنگی از شعر در یکی دوجا

پدرام یگانه :

با نظر دوستان موافقم / اما فاصله گرفتن از ذهنیت کلاسیک زمان میبره . و عجول بودن بعضیا خیلی برام مضحکه که انتظار سزارین های شاعرانه دارن /

تو این مدت که نبودی .... و بعد از این بودن ..... که تاریخ شمسی ما بیش از اندازه پاشو باز کرده / شاعر بودنت بیشتر جذابه برام ...

تا خورشید سطرهات از کجا طلوع کنه / و درخشش چقدر باشه که نیاز باشه دستی سایه کنم . وا ز صبح لذت ببرم . با سطرهایی که یک روز تحمل از دست میدن یک شب راه می افتن . ولی یک بار در آغوش میگیرن./

میخوانمت رفیق ./

عارف رمضانی :

روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند.او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي.تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.»
"به برهوت حقيقت خوش آمديد- اسلاوي ژيژک"

مهدي جان!
خوشحالم كه بعد مدت ها شعري از تو مي خوانم.مرا به متن هاي بسياري ارجاع داد.متن هايي كه با تمام فرديت خود اما دردي يگانه را بغض كرده اند.شعرت را دوست داشتم مهدي!
كوچولو را از طرف من ببوس!اميدوارم وقتي او درسي سالگي اين شعرت را مي خواند،تنها نوستالژي پدرش را در آن بيابد نه تجربه خودش را!همان گونه كه جوانان شرق آلمان،نوستالژي پدرانشان را در اين حكايت ژيژك مي يابند.
پرشعر باشي


سیتکا :

شعرتان با تم و فضای دردهایی پیوند خورده که شاید دردی همه آشنا باشد .

رامین حاجی کریمیان :

شخص سومی که دارد همه چیز را می پاید و هم هست و هم نیست یا بهتر اینکه هست و دیده نمی شود دارد همان نقش قدیمی اش را توی این متن هم بازی می کند ، موشکافی حتی در خصوصی ترین بخش زندگی من
با اینکه در شعریت این متن شکی نیست اما سوال من این است که چرا متن من را به لایه هایی فراتر از این پرتاب نمی کند و همان کارکرد قدیمی خودش را دارد ؟؟یا بهتر بگویم انتظار من را از بابت قدرت بیشتر اثر برآورده نمی کند(با توجه به شناخت من از مولف اثر )
چیزی که این اثر را از باقی آثار متمایز کند و به شکل جدیدی کاشفانه تر این مضمون را به سخره بگیرد و نقد کند

جلیل قیصری :

انچه كه در اين شعر نقش محوري دارد يا بايد داشته باشد آن شخص سوم است كه در توالي و انداموارگي شعر خوب تصوير شده است اما گمان مي رود از آنجايي كه پردازش به اين شخص در ادبيات ما قدري سابقه دارد فكر مي كنم اين شخص مي بايست حامل كنش و شگفتي بيشتري باشد و اين را بخوبي مي تواني تعديل كني كه در ساختمندي و معماري كار عيبي نيست.

منیژه رزاقی :

جناب حسین زاده عزیز...
من از تم این کار خوشم آمد.. شاید هم از چینش کلماتش... شاید هم از اینکه مهدی حسین زاده در تغییر به سر می برد... شاید هم و شاید هم...
هر چه بود این کار با همه ابهاماتش که به رخ خواننده می کشد خود را و هی میگوید من مبهم ام حرفی برای گفتن داشت که لابه لای این حس خودخواهانه از شعریت گم شده بود...
موفق باشید همیشه...

بهزاد خواجات :

عزیز من ! کارت با اجرا و فرمی به تر می توانست تاثیرگذارتر باشد . شعر بر یک خط روایی سیر می کند و اگر در آخر حتا اتفاقی می افتاد - زبانی یا معنایی - باز می شد بدان اشاره کرد.



اسماعیل مهرانفر :

شعر رو من یک بازنگری از یک گذشته و بر اساس یک داستان واقعی می بینم و این یعنی تو داری در عینیت غوطه می خوری و برای من که دوست دارم از زبان طور دیگری بشنوم اینگونه کارها را کمی دیر دوست دارم . شکست مرزهای روایتگری و فراروی از عنصری که در جامعه ی زبانی مان نمود پیدا کرده و نامش ساده نویسی است در شعرت به وفور یافت می شود اما به دقت بیش از اندازه و لذت های آنی ام منجر نمی شود چرا ؟

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 3:7