آینه جاده را دنبال می کند
روی خط های ممتد پنجره باز می شود
مزرعه به کلاغ ها تن داده و قار قار می زند به سیم آخر !
هوا را توی مشتم می گیرم
کناری از حادثه می گوید و شیشه ی اتوبوس رد انگشت هاش
خط ها از راننده سبقت می گیرد
پیکان پشت سر چراغ
پراید روبرو ترمز
چراغ های تونل صورت ها را روشن و خاموش می کند
* * *
چراغ گردان
شکسته ها را جمع می کند لهیده ها خرد شده ها
از آن سوی تونل بیرون می زنیم به پیچ خطر ناک دست می کشیم
آمبولانس می بردمان
می دویم ته دره درخت رودخانه ی در گریز
آمبولانس می بردمان
دور و دورتر
می بردمان
به شهر قدیمی
به کابوسی که از آن فرار کرده بودیم
درست چند ساعت پیش ..................
جلیل قیصری :
شعر چرخه ای است معلق بین واقعیت و کابوس ...با واقعیت های روزمره آغاز می شود ودر تلاقی با مفاهیم درون مبنایی از تونل و آمبولانس و بخصوص کابوس است که این تعلیق را در می یابیم تونل از نگاه روانشناختی از لوازم کابوس است آمبولانس که در بخش دوم شعر غیر معمول می رود انگار همان اتومبیلی است که راوی و دیگران را حمل می کند و بخصوص کابوس در پایانه ی شعر که به شعر حالت ارجاعی می دهد و خواننده با خود می گوید که این همه آیا در واقعیت اتفاق افتاد یا کابوس ؟واقعیتی که خود کابوس است ؟!یا واقعیتی که کابوس وار به واقعیت کابوس وار دیگر فرجام می یابد ؟!تا چرخه ی واقعیت -کابوس همچنان ادامه یابد .بر قرار باشید آقای حسین زاده .
کورش همه خانی :
با همراهی کردن دوست ارجمندم شاعر گرامی آقای قیصری موافقم که نفدی تحلیلی روی شعر داشت .من فقط این نکته را به نظرم می بینم که دست می کشیم را قبل خطرناک حذف کنی و دیگر شعر در وقوع یک حادثه شاعر را تکان زده است .همچنان در جذابیت آن ، مرا ! با فروتنی
فردین شهبازی :
مسلط شدی به چگونه نوشتن و زبان کار گویای این واقعیت است.
اثر به اصطلاح کنترل شده است یعنی با احتیاط قوانین حرکت می کند بازتر بگویم: تمامی عناصرروساخت متن رعایت شده است که این به صورت تجربی برایتان تثبیت شده و از شروع کار سعی بر این دارید که سوتی ندهید. در اجرا هم اینگونه است به طوری که رانندگی،تصادف،آمبولانس و دیگر تصاویر کنشمند و اثرگذار می شوند.
در این کار آنچه به نظرم جالب است حرکت عینیت در زبان، همراه شد با خط روایت که این ژرف ساخت اثر را ملموس و منسجم تر کرده است.
4 سطر نخست تا’ویل پذیر است به طوری که به فضاهای مختلف قابل دسترس است تا اینکه در سطرهای بعد تصادف اتفاق می افتد بین ماشینهایی که در متن است.
در بند دوم خط روایت به آمبولانس وصل می شود و حرکت باید سریعتر اتفاق بیافتد که می افتد و تمام تصاویر در حرکتی سریع رد می شوند.
این هارمونی به نظر در سطرهای پایانی گم می شود از تکرار"آمبولانس می بردمان"تا اشاره کردن به کابوس که انگار اتفاقی در خواب بیافتد و راوی در انتها به آن اشاره کند،به هر حال حرکت آمبولانس تداعی کابوس راوی است شهری که از آن در فرار بود و در نهایت با جمله ای نا تمام مخاطب را در این کابوس نگاه می دارد و این بازگشت هم خود به نوعی کابوس است و یا در تفکر دورتر من،تداعی مرگ و مرگستان.
علی ساروی :
جناب حسین زاده ی عزیر من فکر می کنم این کار شما به نثر نز دیک شده اشاره ی بیش از اندازه به موقعیت ئمثل اوردن وازه ی پرای پیکان در همان سطر ها یک نوع اطناب ازار دهنده است استفاده از موقعیت های داستانی لطمه به کار وارد کرده تا در اخر ما با یک نتیجه گیری روبرو شویم امبولانس می بردمان به کابوسی که از ان فرار می کردیم.سوال من این است این ها ایا تولید دلهره در متن می کنند.ایا متن باید ما را با دلهره همراهئ کند یا نه تردید در متن ایا ربطی به دلهره دارد که من می گویم نه.زیرا در متن ما با کنش روبرو هستیم نه با دلهره هایی که تولید تردید نمی کنند.2. متن تا چقدر به سکوت نزدیک است.
اسماعیل مهرانفر :
بعد از چند بار که شعرت را مرور کرده ام باید بگویم که به نظر نمی رسد دستت در این شعر باز بوده باشد . یکی از دوستان گفته که با احتیاط نوشته ای و من حرفش را تایید می کنم چرا که احساس می کنم شعر کمی در قواعد بازی اش دارد دست و پا می زند و دلش نمی خواهد به نوعی افسار گسیختگی لازمه ی کار دست پیدا کند . کما اینکه جناب قیصری عزیز نیز به دوری بودن کار اشاره کرده اند که آن هم صحه ای است که به گفتارم می کشانمش و در تایید حرفم به کار می گیرم . من اینگوینه دیدم بد بود یا باد درختان بگویند .
عارف رمضانی :
شعر رفتني به اختيار و بازگشتي لاجرم را به صورت دو سكانس آشناي سينمايي بازتعريف مي كند.سكانس اول را در فيلم هاي جاده اي بسيار ديده ايم.ميزانسن و پلان هاي مختص اين فيلم ها توي اين كار،جز بجز و دقيق ارائه شده است. وقتي داشتم اين شعر را مي خواندم حس كردم يكي دارد پلان به پلان ِ يكي از اين فيلم ها را برايم تعريف مي كند.سكانس اول؛كارگردان دوربين را روي پنجره ي اتوبوس كاشته و از توي آينه برداشتي از جاده و حركت در جهت عكس خط هاي ممتد را ارائه مي دهد.بعد لانگ شاتي از مزرعه ها و زمين هاي اطراف ،بعدكلوز آپي از كاراكتر اصلي در حالي كه دستش را از پنجره بيرون برده و توي باد گرفته وبعد كادري كه روي كاراكتر اصلي و بغل دستي اش بسته مي شود.همين طور پلان به پلان مي شود جلو رفت تا برسيم به صحنه تصادف.اينجا هم به شكلي كاملن سينمايي،سكانس هاي تصادف را روايت مي كند و من از تفصيل آن صرف نظر مي كنم.پيشنهاد مي كنم اگر دمِ دست اين فيلم ها را داريدحتمن به مقايسه تصاوير شعر با اين سكانس ها بپردازيد تا به ميزان شباهت شان پي ببريد. سوالي كه از مهدي حسين زاده دارم اين است :مهدي جان!نزد تو وجوه افتراق تصويرسازي سينمايي و تصوير سازي شعري چيستند؟ آيا عينيت شعري همان عينيت سينمايي است؟آيا روايت شعري همان روايت سينمايي است؟آيا اين شانيت را براي شعر قائل هستي كه به كشف چيزي بپردازد كه تنها از عهده ي شعر بربيايد و لاغير؟
من معتقدم ميزان اخلاقي بودن هر ژانري و هر فرمي،در جامع و مانع بودن آن است.همانگونه كه هرمان بروخ در مورد رمان مي گويد: يگانه هدف وجودي رمان كشف آن چيزي است كه تنها رمان بتواند كشفش كنند.آيا اين اخلاقي است كه شان شعر را آن قدر تقليل دهيم كه به باز تعريف چيزي بپردازد كه سينما به مراتب بهتر توانسته تعريفش كند؟من ناچارم بگويم اين شعر پا را از نگاه افلاطوني به هنر نيز فراتر نهاده،نه تقليدي دو مرتبه اي ،كه تقليدي سه مرتبه اي از ايده را ارائه مي دهد.
پايدار باشي
ابوالفضل حسنی :
دقیقن حرف عارف هوشمندانه است!
مهدی حسین زاده این کار را نه با جان شاعرانه بلکه با ذهن سینمایی نوشته است!
بهزاد خواجات :
ما در شعر با تخطي از زمان خطي به نوعي دنياداري خصوصي راه انداخته ايم . زمان در ماست و وقتي كه "بايد بايد بايد / مردي در زير چرخ هاي زمان له شود " اين را به تصميم خود مي كشانيم . در اين شعر شاعر يك تك پا جلوتر ازخود مي رود كه تصادف كند , بميرد و بازگردد. اعتراضي هست ؟
آرش نعمتی :
می خواستم چیزی درباره نوع نگاهی که بعضی از اساتید با عنوان دید سینمایی بیان کردند بنویسم .شعر امروز جزئ لاینفکی از هنر های دیگر است .به نوعی در برگیرنده سایر هنر ها .من معتقدم که این شعر و دیگر آثار مهدی حسین زاده با توجه به نوع خاص روایتگری اش باید و باید نگاهی عمیق به مولفه های سینمایی داشته باشد .نگاهی درون گرایانه به مولفه هایی مثل تصویر گرایی های ساکن -متمرکز و بعضی اوقات پویا .اینکه شاعر متنی را به دلخواه کسی و به قولی با جان شاعرانه بنویسد یا نه بر می گردد به نوع درکش از مقوله ی شعر .چرا که اصلا قرار نیست ما همانطور که دیگران می نگرند وادار به نگریستن شویم .این پنجره اگر چه باز اما فرصتی است برای دیگر گونه دیدن .اما شعر .روایت از آنجا شروع می شود که درون واقعیت به سمت خیالی شاعرانه می پرد .حرکت می کند و می رسد به من روایتگر .اینجاست که مخاطب دچار نوعی تعلیق شخصیتی میان من شاعر و کاراکتر های متن می شود .قرار است حادثه ای رخ بدهد و می دهد .همین جا میان من شاعر و من روایتگر و میان ما که می خوانیمش .
بند دوم به نظر من رو نمایی عینی از همان تخیل واقع گرای درونی ست .حالا دیگر این من راوی نیست که می دود .من شاعر هم ونیز ما که همه حول محوریت فرمی چند ضلعی مثل همان کابوسی که در انتها اتفاق افتاده به نوعی در نوعی سرگردانی آرام و پارادوکس گونه از درک حادثه معلق می شوند .
مینو نصرت :
روای این شعر یا تصویر یا همان که عارف عزیز نوشته ، مهدی حسین زاده است . دارد از یک کابوس می گریزد مثل خیل عظیم آدمها که مدام در حال گریختن هستند و گریز گاهی نیست ..در خواب وقتی دچار کابوس می شویم قطعا در یک نقطه ی درد آور و خیلی ساده اگر بگویم مرگ بار ، ناگهان با تن و روحی عرق کرده و قلبی بی قرار از کار ایستادن می پریم و چند ثانیه ای طول می کشد تا آرام کنیم خود را و درک کنیم که آنچه بود واقعیت نداشت و یک کابوس بود و دوباره با لبخندی ناشی از خشنودی بغلتیم به پهلوئی و ....در این تصویر سازی هم تصادف همان نقطه ی پریدن از خواب است و بازگشت به زندگی و با همان لبخند که : خدا را شکر من زنده ام / راه برگشت همان ناگریزی و ناگزیری کابوس همیشه است که داریم تویش دست و پا می زنیم و تنها راه کارمان فرار است از تصادفی به تصادفی دیگر و از کابوسی به کابوس دیگر ...
به گمان من شعر به این ها نمی پردازد و قرار نیست آنچه را که می بیند با جابجائی کلمات و پس و پیش کردن تصاویر برجسته کند و هیچ .. به نظر من شعر چیز دیگری است که من وقتی درکش میکنم که چنگک واقعه ای در بیرون بتواند تصویر بدیع و تازه ای که یقینا در اعماق وجود هر کس ته نشین شده است را بیرون بکشد ، تکه های مفقود شده ای از شاعر را ... قطعا هیچکس این تصاویر را ندیده است و زلالی و منحصر بودنش در کلمه ، در تصویر ، در زشتی ، زیبائی و همه ی این در ها می تواند شعر باشد ... نگاهی از درون ذهنی باز به جهانی که تلخ است و بازسازی خلاقانه ی جهانی که دوست داریم ...
حامد رمضانی :
روایت شعر مرا با خود همراه می کند، اما...
به نظرم در این شعربار استعاری شعر متناسب با بار تصویری / عینی آن پرداخته نشده و این مسئله شعر را از ایجاد شبکه تداعی، عقیم ساخته است.
عبارت ((شهر قدیمی)) نیز باوجود خاصیت نمادینش کلیت شعر را درگیر نکرده است.
آرش گرگانی :
صناعت وانمایی عینی مجازی که پیکره متن را در بر می گیرد و بی تو صیفی آن را تنها روایت کردن تام و تمام تبدیل نو اندیشی معاصر مونو ریلهاست و اگر ننویسم که سقفهای جهان متن هنوز چکه هم می کنند لابد ندیده ام عناصر این متن را به تمامی...حضوری کمرنگ از راوی مثلا شاعر سالها و حضوری پررنگ از شاعر این عصر که مفتون عناصر پیرامونش به نوشتن پناه می برد گاهی که این ماشین بازیها لختی درنگ می کنند تا تو پاکت سیگار سپیدت را بیرون بکشی و چند خط بنویسی و بعد...ولابد باید خواننده هم زمانمان وقت این متن را داشته باشد و دارد و می نویسد و می خواند که مثلا چه باحال! طوری نیست ....اگر لذتی جز نوشتن برای این مولف هست بگذار که بگویند چه باحال.چه فرقی می کند وقتی این لذتیست که در ان سهیمش کرده ای و سفره ایست که پایش نشسته...گیرم او به دم دست سفره بیشتر فکر نکند....تو کارت را کرده ای...
مهران سیدی :
كابوس نبود به نظرم...روايت يك مرگ جاري بود
خيلي تاثير خوبي داشت
مرسي
جلیل قیصری:
حرف های آقای عارف رمضانی قابل تأمل است و همانی است که در گپ و گفت دعوت تنکابن عرض کردم در مورد تصویر در سینما و شعر و چگونگی تفاوت این دو تصویر اما من این شعر را یک روایت خطی منفعل نمی بینم چرا که سویه هاو استعاره گونگی ان با توجه به واژه ی -کابوس- در پایانه ان و حالت ارجاعی و استعاری که این واژه به شعر می بخشد کار را به چرخه ی حیات و هم ساختاردایره ای و چرخه ی روایت می برد ...در خصوص اعتراض که گفته شد گمان نمی کنم کار شعر نوعی اعتراض معمول باشد چه در بُعد اجتماعی و چه هستی شنا سانه ی آن که در آن صورت به شعار سیاسی مبدل می شود چرا که کار شعر بیشتر نشان دادن است نه اعتراض معمول که نشان دادن چرخه ی انفعال در بُعد اجتمای و حتی هستی شنا سانه آن خود نوعی اعتراض است به کسانی که در این چرخه گرفتارند این را نگفتم تا بگویم شعر عینیت و تصاویر سینمایی ندارد و کاملن خود بسنده و جامع و مانع است و روایت را تمام و کمال تا حد شعری اش بالا کشیده است هدفم اشاره به موارد دیگری بودکه گفته آمد .
آفاق شوهانی :
آفرین بر شما آقای حسین زاده!
شعر بسیار موفقی سروده ای.گزاره های شعر همه در یک جهت برداری جای گرفته اند و مفاهیم در تکمیل هم گام برمی دارند.چنین شعرهایی خیلی برای التذاذ هنری مخاطب مهم است.موفق باشی و همچنان شاعر.
روژان :
سلام مهدی جان !
آندره تارکوفسکی می گوید:" اگر می توانستم شعر بگویم هرگز فیلم نمی ساختم"...در اینکه نوع روایت های مهدی حسین زاده عمیق تر شده و از حالت خطی بیرون آمده هیچ شکی نیست...در اینکه عناصر روانشناختی در کار همان قدر مهم شده که عناصر زبانی باز هم شکی نیست و شعر در واقع هنری است که مستقیما با روان آدمی سر و کار دارد...من این کار مهدی را موفق تر از سایر کارهایش یافتم...چرا که تکلیف خود را با روایت مشخص کرده است...یک روایت رفت و برگشتی و سیلان ذهنی از یک واقعه که به هیچ وجه یک پلان سینمایی و یک کار خوب و شاید عالی جلوه های بصری در سینما نمی تواند آن را نشان دهد...نهایتش می شود فیلم :"کِرَش یا همان تصادف" ولی سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که آیا تصویر سینمایی می تواند این گزاره را به تصویر بکشد:"به پیچ خطرناک دست می کشیم" یا " می بردمان به شهر قدیمی/به کابوسی که از آن فرار کرده بودیم" حتی اگر بشود این صحنه را ساخت حتما برای آفریدن حس این گزاره ها ، باید یک مونولوگ روی این صحنه با همین گزاره ها گذاشت...یعنی روایت کار جور تصویر را بکشد...در حالی که خصوصیت شعر و برتری اش نسبت به سایر هنرها این است که می تواند صحنه سازی کند...روایت گری کند و حتی موسیقی ایجاد کند...همین موسیقی که در این کار دیده می شود...در بخش هایی از کار این لحن آشفته دقیقا نوعی موسیقی اضطراب آور را در ذهن تداعی می کند که با کابوس ها و حادثه اتفاق افتاده جور در می آید و نقطه عطف کار به نظر من این گزاره است"می بردمان به شهر قدیمی/ به کابوسی که از آن فرار کرده بودیم/درست چند ساعت پیش" اشاره به اوج بیچارگی فردی است که حال دچار کابوس است یا نه واقعا مرده و جنازه اش را به شهری برمی گردانند که کابوسی است که از آن فرار کرده است...شاید به نوعی اشاره به همان نابخشودگی انسان و عدم رهایی انسان دارد...و اینکه هیچ رهایی برای انسان متصور نمی توان بود، حتی بعد مرگ...
در هر حال من این کار مهدی حسین زاده را بیشتر از سایر کارهایش پسندیدم.
همیشه شاعر....همیشه بهاری...

