تبليغاتX
منگنه
 
 

از نماز خانه در رفتیم

راهروهای اداره دویدند

 پله ها دورمان زدند

سرها پایین توی کوچه می ترکیم  توی اتوبوس

سر بالا آوردیم یک ماه  بعد

سر بالا آوردیم دو ماه بعد

سر بالا می آوریم  چشم های رییس توی چشمم

 مثل چشم های روی قنوت روی هر گردش تسبیح

لب می گزد ٬ دندانهای سفید می ریزد بیرون

می ریزد  روی نا مه ها

می ریزد روی قدمهامان

می ریزد روی تلفن

 

 

پشت خط کسی از جمعه می گوید

کسی از دور کسی از نزدیک

 

 

 راهروها بر می گردند

 نگاهمان می کنند

تکه های قهوه ایی می آید کف دست

می چسبد به پیشانی

قفل می کنیم روی لبخند

سردمان می کنند پنجره هایی که به خیابان پهلو زده اند

 

     نظرات

 

نسترن :

فضای شعر تان جاهایی به سور رال نزدیک میشد .کلا فضاسازی محکمی داشت ودر انتقال حس موفق بود دوست دارم باز هم بخوانمش چند باره...

ابوالفضل پاشا :

ممنونم از دعوت شما.شاید این اولین باری ست که با نام شما آشنا می شوم و البته همین اولین بار برایم زیبا و به یاد ماندنی ست چون که با شعر خوبی مواجه شدم اما اگر کمی ویرایش می شد بهتر بود که البته در شکل فعلی هم نشان از استعداد خوب شما دارد.برایت آرزوی توفیق بیشتر دارم. به امید دیدار.

مهتاب کرانشه :

سلام
ممنون از لطف شما
شعر خوبی است .شعر "غلط "شما را هم خواندم.مضمون در شعرهای شما حرف اول را می زند.
موفق باشید!

بهزاد خواجات :

عزیز من از قدم رنجه ات سپاس ! اما بگذار کلمات شعرت با هم مهربان تر شوند و نیز تو با جهان پیرامونت سرشاخ تر . بمانی و بپویی

آرش گرگانی :

می دانی که مهدی جان !ذهنم آنقدر درگیر روایت کردنست که فقط روایت کارت را دیدم...البته این سوال را پنهان می گذارم که روایت در شعر چگونه کنش شاعرانه پدید می آورد اما اینها سوالات یک مقاله نویس است نه یک خواننده ای مثل من.ترجیح می دهم که بنویسم می انگیزدم که پنجره هایی که به خیابان پهلو زده اند را چند بار بخوانم...اما در مورد روایت کردن مثلا درچشمهای روی تسبیح که روایت لحظه و رییس است کمی شگفت زده می شوم.بیشتر کنجکاو تا دنبال آن آن شاعرانه بگردم....گویی چیزی اراده ای در متن برای کاستن از بار نیمه تصنعی شاعرانه پیرامونش است و این اراده است که به توصیف می پردازد اما نه نشانه گذاری و نشانه سازی.چیزی که این چشمها عادت ندارند به آن.از طرفی دایره محدود عناصر هم می آزاردم.چرا در رییس تسبیح و نامه ها و تلفن (شبیه تصویر رییس مسلا در محضر خانه ها)هست و عناصر نویی کشف نمی شوند؟می پرسم از خودم و باز می گویم که این هم احتمالا معطوف به اراده فرو کاستن در متن است.باز حرف دارم اما دستهایم خسته اند.می نویسم باز هم.

نیلوفر مرداب :

سلام اقای حسین زاده من از شما دو کار خواندم کار دوم به نسبت کار اول و بع از طولانی شدن به روز شدنتان بسیار عالی جلوه داد روایت زیبایی بود که جای تامل برای مخاطب داشت با نقد هایی که از شما شنیدم میتوانید بهتر از این باشید
پنجره هایی که به خیابان پهلو زده اند پایان بندی جالبی بود...

جلیل قیصری :

سلام...

به نظر می رسد مهدی حسین زاده می رود به سبک خاص خود دست یازد و این امر مهمی است چرا که گاه شاعری پس از سال ها تلاش به سبک و زبان خاص خود نمی رسد روش شاعر را اگر در بر رسی یک سبک دوره ای به نظاره بنشینیم تا حدی با روش بعضی از شاعران -بخصوص - تنکابنی پهلو می زند که این یک امر طبیعی است ...ایجاز و عینیت از شاخصه های بارز این شعرند کلمات با هم موأنست خوبی دارند بسامد کم حرف اضافه و ربط باعث موجز شدن شعر و زنده تر شدن ایما ژ ها شده است

-سرها پایین توی کوچه می ترکیم توی اتوبوس -سرها بالا می اوریم چشم رئیس توی چشم و...-در مورد شاعرانگی کار با اقای آرش گرگانی موافقم (اگر چه کار شعر معاصر تنها التذاذ و فراغت بخشیدن نیست و...) که این شعر می توانست شاعرانگی بیشتری داشته باشد اما در مورد -رئیس-گمان می کنم رئیس نوعی خوب تصویر شده است دیگر این که این شعر با عناصر بکار گرفته شده اش خود بسندگی خوبی دارد ضمن این که مثل شعر پیشین آقای حسین زاده یک سفارش اجتماعی است .

حامد رحمتی :

شعرهایتان از حرکت خوبی برخوردارند ولی گاهی در عبارت های کوتاه نیز دچار مکررات می شوید من معتقدم شعر را باید در کلیت بررسی نمود ...چیزی که شما از ان دور می شوید و گاه فضایی که در مواجه با واقعیت از بسامدهای تصویری برخوردار است کمی تصنعی به نظر می رسند اما چیزی که حائز اهمیت است ذهن پویای شماست و نوجویی معنایی در شعرتان قابل تقدیر است.

مینو نصرت :

در رفتن از نماز ، باطل کردن حکمی از پیش تعیین شده . در رفتن از چشمان رئیس ، باطل کردن حکمی از پیش تعیین شده و ..........ولی اوئی که در می رود راهروها و راوی و هر چه و که .. بر می گردد و قفل می زند بر لبخند و گرمای معطر هستی و می چسبد به پیشانی و راوی را در می غلتاند به سلولی از زمهریر همیشه ... حکم و رئیس مثل دوقلویی به هم چسبیده یک لحظه از هم جدا نمی شوند و اگر قرار به فرار باشد باید از این سیاره گریخت ..چون باطل کردنی نیست و رئیس خود را در معرض دید نمی گذارد و همیشه پشت پرده است ...
من هنوز خیلی نتوانستم با این گونه کار ها ارتباط برقرار کنم و لازم است بیشتر از چند بار بخوانم و احتمال اینکه باز نتوانم به لایه های درونی کار برسم زیاد است ولی شناخت آقای حسین زاده و دیدگاه اش قطعا ارزش اش را دارد . ولی نمی دانم چرا وقتی به سطر های جمعه رسیدم ، بی اختیار شروع به شمردن سطر های بالا و پائین کردم ...احساسم دوست داشت شش سطر در بالا بشمارد و شش سطر در پائین که بود ..
سلام

آرش گرگانی :

خوانده ام دوباره و این تشخص را این بار بیشتر دیدم که راهروهای اداره و پله ها دارند....همانطور که پنجره دارد...تشخص اشیا و بی هویتی آدمها...یک جور تاویلست لابد این هم...

آفاق شوهانی :

 ممنونم از قریحه ی خوب و به یاد ماندنی تان.
خواندم و بسیار لذت بردم.کاری یکدست و خواندنی بود.باز هم منتظرم البته.

رضا افشاری :

فکر میکنم اولین بار ه اینجا میام و همیشه این نوع " بارها " ماندگار ترین " بارهای " ذهنی هستند
خوب ماهوی این متن بستر تعریض شده ای از یک اجبار معیشتیه متبادر از موضوعیت نماز
ماهوی کلامت , من رو یاد حرف نیچه انداخت که می گه :
"اجبار از اخلاقیات ایجاد می شود که اخلاق نیز خود اجباری دیرپاست , برای پرهیز از اکراه و بی علاقگی که رفته رفته به سنت مبدل می شود و سنت به اطاعت , اطاعت چیزی شبیه غریزه می شود آن گاه مثل هر چیزی که طبیعی است و به آن خو کرده ایم در ارتباطی تنگاتنگ با لذت و علاقه پیوند می خورد و سپس فضیلت نام می گیرد "
ماهوی شعر کنش با چنین فضیلت هایه که به انزجاری غرق سکوت مبدل شده . هنوز این منولوگ ها به دیالوگ مبدل نشده هنوز عصبی بودن به عصیان نرسیده و انزجار به اعتراضی با وجهی بیرونی .
هنوز رئیس رئیسه و کارمند مطیع و فرمانبر
کلام با معکوس نمایی گزاره ها ایجاد شده و در خروجی با سیر معکوس یکی از همون گزاره های معکوس ( راهرو ها بر می گردند ) به وضعیت قبل در آمده تا در ذهن سیر تسلسلی از یکنواختی ها و دلزدگی های انسان عرف و عادت زده ی امروز رو متبادر کنه . انگار که حضور انسان به عنوان حضوری فاعل از تمام عرصه ها حذف شده و مبدل به مفعولی نسبت به تمام اشیاء و اذهان قرار گرفته
راهرو ها دویدند
پله ها دورمان زدند
تکه های قهوه ایی می آید کف دست
می چسبد به پیشانی

و در مابقی گزاره ها هم همینطور یا مفعول "دیدن" قرار گرفته یا مفعول" شنیدن" و مبدل به نگاهی مسخ که تنها در مقام نظاره است و در عرصه ای کلی تر مفعول یک دیکتاتوری .
وجه بارز این کلام اینه که درش قضاوتی عنوان نمی شه بلکه استخراج می شه بیشتر گزارشه تا تفسیر .
راویی در مقام ابرازه نه در مقام اثبات وهمین وضعیت رو بسیار غریب انگارانه کرده
دستهای راوی شعر از ابتدای کلام به نشانه تسلیم بالاست در این وضعیت اگر مهری مقابلش قرار بگیره مجبور به تسلیمی از نوعی دیگره
( چنان در خود فرو می روم که از سوی دیگر بیرون می زنم )
چه ابلهانه تولدی دیگر می نامیدش
تمام از تو رو گرفتن هایم را قنوت نامیدند !)
مولف در خلق این فضا موفق بوده , به لطف گزاره های پارادوکسیکال ابتدای کلام نشانه های میانه کلام ( دندان های سفید / جمعه ) و تصاویری از این دست که به اعتقاد من از زیباترین نقاط شعر بود( یک تقدس تعریض آمیز به چشمهای آقای رئیس / طنزی تلخ )
سر بالا می آوریم چشم های رییس توی چشمم
مثل چشم های روی قنوت روی هر گردش تسبیح
و تجاهلی که در خروجی کلام ایجاد شده:
تکه های قهوه ایی می آید کف دست
می چسبد به پیشانی
قفل می کنیم روی لبخند

حکایت پایان نماز و گرفتن مهر در دست و عادت مرسوم چسباندن مهر با دست به پیشانی و نه پیشانی بر مهر و قفل روی خنده هایی تصنعی و احتمالن تعجیل در فشردن دستهای آقای رئیس به نشانه برادری و و مابقی قازورات
سکانس آخر : درون اتوبوس, شیشه های سرد و خیابان همیشه تکرار و تکرار و ...
با یک اثر رو به رو بودم تا یک متن و در مناسبت خودش ( یک اثر ) کار خوش ساختی بود طفره های نحوی بی دلیل نداشت نشانه گذاری ها به جا بود و تصویر ها مستتر برای لذت استخراج .
حتی می شد معجز تر هم باشه بعضی قسمت ها بیشتر به قصد شفاف سازی ,رنگ توضیح و تطویل گرفته بودند
می ریزد روی نا مه ها
می ریزد روی قدمهامان
می ریزد روی تلفن
حذف دو تا از " می ریزد " ها
می ریزد روی نامه ها
قدم ها
تلفن
( به ریتم کار هم تسریع بیشتری میداد )
پشت خط کسی از جمعه می گوید
کسی از دور کسی از نزدیک
با حذف جمله دوم ( کسی از دور کسی ... ) خللی در ایهام در "جمعه " ( جمعه تقویم / جمعه ظهور ) کم نمی کرد
تکه های قهوه ایی می آید کف دست
می چسبد به پیشانی
ایهام متبادری که در تکه های قهوه ای موجوده تنها با یک وجه تبادر هم ایجاد می شه
در اینجا دو وجه تبادر ایجاد شده که میتونست یکی از اونها لحاظ نشه
1- کف دست
2- پیشانی
از طرفی کل روایت هم که حکایت نماز از سر اجبار در یک اداره دولتیه وجه تبادر کلان تریه .
حتی می شد این ایهام رو در عین حال به یک تصویر و یک طعنه مبدل کرد
با تبدیل "تکه قهوه ای" به "لکه قهوه ای" می شد به ظرفیت های بیشتری هم رسید
1- لکه به معنای مرسوم
2- لکه به معنای مهر ( در تشبیه )
3- لکه بر پیشانی ( کنایه )
4- لکه بر پیشانی ( تصویری کنایی از پیشانی های رنگ مهر گرفته / نمودی از ریاگری )
ناپرهیزی من در اولین حضور رو خواهی بخشید
موید باشی و کماکان شاعر

سید رضا باب المراد :

سلام دوست عزیز
چه اندیشه ی نابی در شعر گذر داشت
مرسی

ابوذر کردی :

سلام.
شعر اداری ؛شعر دیوان سالاری , موضوع جالبی می تواند برای خودش باشد که زیان خاص رسمی و احساس خاص رسمی می طلبد .

رجب بذرافشان :

تحرير اعتراضيه اي به منش تقدس مابانه اي كه جلوه ي متظاهرانه اش در ادارت و مراكز وابسته، اينروزها بسيار رواج دارد. نكته ي با اهميت رويكرد جبر آلود ابزار و ممكنات است كه توجيه كننده ي روحيه ي جمعي و همچنين رويه ي كارگزاران به اشيا و ابزارهاي سنتي در ساحت متن مي باشد.

مهرداد فلاح :

حالا داری به زبان مجال می دهی کم کم !

کورش همه خانی :

شگرد اصلی در این شعر زبانی ست که مدرن است و تابع هیچ شاعری نیست .وقوع حادثه در دو زمان نشان از فرافکنی متن دارد و شکست روابط خطی در ساختار .آفرین

اسماعیل مهرانفر :

تبریک می گویم که این کار را نسبت به کارهای دیگرت پسندیده ام رفیق
نکته ای که بیشتر از همه به چشم می آید ساختار دوری کار است که آن را ازرکود درون متنی جدا کرده و به حرکت واداشته است . دائما در جای جای شعر حرکت رخ نمون می شود و بسترهای معنایی را به ستوه می آورد و می دواند . دوم اینکه در شعر بن مایه های فراوانی به کار گرفته شده که الحق روی خوب چیزی دست گذاشته ای . من این فکر را می پسندم .

آرش رادمنش :

سلام عزیز
آفرین! چند شعر اخیرن ازت خواندم و این یکی را واقعن دوست داشتم و خوشحالم که در این کار تازه از تک صدایی و چگالی بالای معنا محوری خبری نیست. باشی و به تر!






 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 21:50