تبليغاتX
منگنه
 
 

پلیس ها را دور زدیم

 

پیچیدیم توی یک فرعی    بن بست آمد

 

برگشتیم

 

دو چراغ قرمز یک گردش به چپ ممنوع 

 

گیتار می کوبید به شیشه ها

 

صدای لاستیک بلند شد توی ورودی همت

 

نور از چراغ برق های اتوبان می ریخت روی شیشه و می افتاد روی آسفالت

 

سومی را به سلامتی رفقای رفته تا آنسوی آبها با پرواز صبح مهرآباد....... رفتیم  بالا 

 

    بالا 

         بالاتر ............

 

گیتار می کوبید به شیشه ها

 

یه لحظه تاریک شد تهران    قرمز شد       خون شد روی شیشه ها

 

پشتی هرچه داشت بالا آوردروی صندلی ها

 

سرم پرت شد به عقب

 

صدای ترمز گیتار را خفه کرد

 

.........................................

 

.....................................

 

..................................

 

در را باز کردم 

 

آسفالت گرم شد با تن زن     روی رد خون تا کیف 

 

رژ لب     آینه ی شکسته        پاکت سیگار    طلایی موهایش ریخت روی آسفالت

 

لبهایش جنبید  یک لحظه       پلک هایش افتاد

 

انگشتش انتهای اتوبان را نشان می داد

 

 

مهدی فیض بحر

 

سلام آقای حسین زاده
این کار از نظر من با این چند بار خوانشی که داشتم در کل شعریتی نداشت
با توجه به یک سری عناصر زیبایی شناختی در شعر که به انها اعتقاد دارم
یه فرار از پلیس توسط چند تا جوان مست که صدای اسپیکر اتومبیلشون بالاست و یک تصادف به هر دلیل که با اشاره انگشت زن به انتهای اتوبان ختم میشه که شاید ...
نمیدونم ولی فکر نمیکنم بتونه نشانه چیزی باشه
فقط متن کمی بخاطر گذر از صحنه ها با یک سری کلمات دارای پیچیدگی کاذب شده از نظر من که انگار داره بخاطر اینکه نمیتونه به شعریت دست پیدا کنه خوش رو پشت این پیچیدگی پنهان کرده .
حالا این همه عناصر با هم جمع شدن که بتونن یک صحنه تصادف رو تعریف کنند
من هنوز به دنبال شعریت میگردم ....
یا علی

 

پیروزه قلی پور

 

سلام دوست همدیار

شعرتان را خواندم
به نظر من بیشتر به یک داستان کوتاه با زبان اندکی شاعرانه شبیه است
و منقطع کردن جملات و سطر به سطر نوشتن کمکی به شعر شدن آن نکرده است

با امید به آثاری بهتر

حمید تقی آبادی

سلام مهدی جان
من یکبار این نوشته را بدون تقطیع پلکانی نوشتم. به این شکل درآمد:

"پلیس ها را دور زدیم پیچیدیم توی یک فرعی.بن بست آمد.برگشتیم.دو چراغ قرمز یک گردش به چپ ممنوع.
گیتار می کوبید به شیشه ها.صدای لاستیک بلند شد توی ورودی همت.نور از چراغ برق های اتوبان می ریخت روی شیشه و می افتاد روی آسفالت.
سومی را به سلامتی رفقای رفته تا آنسوی آبها با پرواز صبح مهرآباد....... رفتیم بالا
بالا.بالاتر ............
گیتار می کوبید به شیشه ها
یه لحظه تاریک شد تهران،قرمز شد،خون شد روی شیشه ها.پشتی هرچه داشت بالا آوردروی صندلی ها.سرم پرت شد به عقب.صدای ترمز گیتار را خفه کرد
.........................................
.....................................
..................................
در را باز کردم .آسفالت گرم شد با تن زن.روی رد خون تا کیف
رژ لب.آینه ی شکسته.پاکت سیگار.طلایی موهایش ریخت روی آسفالت.لبهایش جنبیدیک لحظه. پلک هایش افتاد
انگشتش انتهای اتوبان را نشان می داد"

بعد دقت کردم ببینم آیا این نوشته از این نوع تقطیع غیرشعری می گریزد یا نه. همانطور که می بینیم جواب منفی است.نمی گریزد.اتفاقا این نوشته به راحتی به فرم نثری رضایت می دهد و با آن یا در آن می نشیند.در حالی که به گمان من، شعر در گریز از همین حالت یکسره نثرگونه و بعد در فاصله ی تبدیل به غیر نثر و بده بستان فرمیک با نثر است که به وجود می آید.

خب دلیل به وجود آمدن این وضعیت در این نوشته چیست؟
به نظر من اینهاست:

1-توصیف: استفاده ی مصرانه نویسنده در بیان توصیفی و استفاده از عناصر وصف گرا در پیشبرد روایتش یکی از این دلایل است:

در را باز کردم

آسفالت گرم شد با تن زن روی رد خون تا کیف

رژ لب آینه ی شکسته پاکت سیگار طلایی موهایش ریخت روی آسفالت

یااین سطر:
نور از چراغ برق های اتوبان می ریخت روی شیشه و می افتاد روی آسفالت

این وضعیت باعث شده که ما از ابتدا تا انتهای این نوشته با یک لحن با یک راوی و با یک روایت خطی ساده که سعی در بازنمایی متفاوت یک واقعه دارد روبرو باشیم که خب به همین دلیل هم توصیف جایی برای استفاده از دیگر عناصر در نوشته نمی گذارد.نتیجه این امر هم مشخص است:اتکای نوشته یا نویسنده با پایان بندی متن.

2- نحو زبان: استفاده ی فرمال و گاه تصنعی از نحو نیز مثل " بن بست امد" " گیتار میکوبید..." " صدای لاستیک بلند شد" و " نور چراغ می ریخت.." از دیگر دلایل فایق آمدن نثر بر شعر در نوشته ی فوق است که با اتکا بر نوعی تشخیص در مجاز مرسل بوجود آمده است و به گمان من اصرار بر استفاده از این نوع نحو در روایت این نوشتار باعث متولد نشدن چیزی به نام شعر شده و میشود. مضافا بر اینکه خلاقیت و جسارت شاعر را هم نشان نمی دهد و در نهایت کیفی کردن شعر را به نفع کمی کردن آن کنار زده و باعث خلق اینگونه سطور می شود:

یه لحظه تاریک شد تهران قرمز شد خون شد روی شیشه ها

زنجیره ی زبانی را در جهت تکمیل یک روایت ساده و مضمونی مشخص کامل کردن و مدام نثروارگی متن را برشعروارگی آن تکمیل کردن، دور شدن از منطق شعری به سمت منطق نثری است که این نوشته به آن دچار شده. من هرچه گشتم و دقیق شدم چیزی از شعر به عنوان عنصر برجسته حتی با تکیه بر عینیت گرایی مورد پسند حسین زاده در این نوشته ندیدم......جز ایجاز....آنهم در وصفها.... که به همین دلیل به گمان من این متن یک داستانک است.
حتی اگر شعر نباشد.

اسماعیل مهرانفر

سلام مهدی جان
شعرت را خواندم و تاحدودی با پیش زمینه های اجتماعی اش که رویکرد جدید تری داشت حال کردم
اساسا در اثاری اینچنین زبان در لفاف معنا نمی پیچد و این شعر هم همینطور بود و تا جایی که ذائقه ی مخاطب می طلبید همراهش بود .

مینو نصرت

به دنبال چند بار خوانش شعر ، احساس میکنم واقعه ای را که در یکی از اتوبانها و یا خیابانهای شهر افتاده است را آقای حسین زاده نوشته است .درشعر حادثه ای قرار نیست در بیرون بیفتد الا در درون شاعر .یعنی رابطه ی پیچک وار شاعر با حوادثی که در بیرون می افتد به تکانه ی ملایم معجزه در ذهن شاعر می انجامد . و نمی پذیرم نام شاعر را با راوی عوض کنم . و به جابه جا کردن کلمات و هر آنچه هست بدون آنکه ، کمی از آنچه هست را بشکند اعتقاد ندارم . شعر ، شاعر را روی موانع و سنت ها و تابوها می کشد و اگر قادر به شکستن آنها نبود کمی صیقل می دهد لبه های تیز و دردناکشان را . در این شعر ابه قول آقای تقی آبادی از این دست اتفاق ها نیفتاده است . تصویری از یک روایت که این روزها مدام در کوچه ها و خیابان ها می افتد . دوست دارم مهدی را در سطر سطر نوشته هایش بخوانم . در این شعر او غایب است و نگاهش را به واقعه و جهان در پشت روایت پنهان کرده است

معصومه مظفری

سلام مهدی عزیز!
مثل اینکه من هم با حمید تقی آبادی عزیز موافقم...شعرت به توصیف رسیده است و البته توصیف های شاعرانه...ولی کارکرد این توصیف چیست؟آیا دریچه تازه ای رو به دنیای تازه باز می کند یا نه! مرا در همان توصیف صرف رها می کند...مهدی عزیز برای رسیدن به نقطه ای که بودلر از آن به نام کشف شاعرانه یاد می کند چیزی که نیاز است حسی است که پشت واژگان می خوابد...چه بسیار کارها که نه تصویری هستند و نه توصیفی ولی ذهن مخاطب را مدتها به خود مشغول می کند...استفاده از زبان تصویر همان قدر که می تواند در بستر سازی و گسُترش متن شعری کمک کند...به همان نسبت می تواند باعث تقلیل گرایی در شعر شود و شعر را تا حد یک گزارش یا توصیف صرف پایین بیاورد و آنچه برای من کاملا مشهود است این است که مهدی حسین زاده شاعر خوبی است و از تجربه کردن گذشته است... پس این کار را به پای تجربه کردن نمی گذارم...
همیشه راههای تازه ای برای کشف وجود دارد...کافی است که چشم هایمان را به روی همه چیز باز کنیم...
انتظار ما از شاعری چون حسین زاده بالاست...همین...
همیشه شاعر...همیشه بهاری...

ابوالفضل حسنی

سلام مهدی عزیز
من فکر می کنم این کار انقدر ها هم دوستان می گویند نیست : در ژرفنای این کار عا طفه ای حکم فرما می باشد که مخصوص مهدی است مثلن می توان گفت اثبات عا طفی متن از نوع نجدی یا می توان گفت اثبات عا طفی متن از نوع فروغ و یا هر کسی دیگر حالا اینجا یک نوع اثبات عا طفی وجود دارد که از نوع مهدی حسین زاده می باشد و این بر می گردد به نوع رفتاری که این مو لف با کلمه دارد پس این متن اظهار می کند شا خصی دارد به نام نگاه مولفش به پیرامون که با سایر نگاه ها فرق کرده و یکه است - از نظر شعریت کل کار هم که یکی یا دوتا از دوستان اشاره کردند بر عکس معتقدم که در کل شعر مند است یعنی متن در بی سر انجامی دفن و گم و گور نمی شود بلکه به انجام می رسد سطر اخر این متن حاوی این مطلب است که این اتو بان غیر از اتوبان زندگی چه می تواند باشد ؟!
اما من از مهدی حسین زاده انتظار دارم همه سطر هاش به پرو پا قرصی این سطر ها باشد:
پلیس ها را دور زدیم
............
گیتار می کوبید به شیشه ها(البته من :گیتار می کوبید روی شیشه ها - را بیشتر می پسندم)
..................
یه لحظه تاریک شد تهران قرمز شد خون شد روی شیشه ها
...............
صدای ترمز گیتار را خفه کرد
.................................
شاد باشی و پیروز

فرهاد

بطور کل خودم شخصا درگیر گزاره هایی میشوم که به نوعی کلیت کار را در خودش ریخته باشد و اسلایدهای تصویری کنش پذیر یک کار را در ذهن مخاطب عام اثر تزریق کند که من در این شعر به آن رسیدم ... (پلیس ها را دور زدیم )
این گزاره بعد اجرایی این کار را به دنبال دارد و تمام حادثه ها و شکل پذیری، فضاسازی و... زير اين گزاره آويزانند و زنجير شده اند...
البته من با تمامي گزاره ها موافق نيستم مثل: ( خون شد روي شيشه ها )

من با اين گزاره در قالب يك آغاز كننده كه شوكي را ميتواند به متن وارد سازد خيلي درگير شده و حال كردم..
ولي چيزي كه مرا نتوانسته ارضاء كند فضاي بسته حادثه هاست كه خيلي انشعاب پذير نشده اند...

آرش نعمتی

سلام .این روز ها فکر می کنم دریچه های نگاه شاعران تنها معطوف به هر آنچه که دوست دارند میشود نه به آن سوی که شعر می بردمان و شعر می باید .رکود کار شعر شاید این نوع نگاه تک سویه و در نوع خود انتقادی به هستی های زیست شده و بعضی وقتها نشده است .چیزی که ما را بر آن میدارد سر جای خود بنشینیم و خیال کنیم دنیا همین یک وجب خاک لعنتی است .
می خواهم از نوع خاص روایت در تصویر این اثر بنویسم .شاید با نگاهی ژرف تر به آنجا برسیم که نگاه خاص شاعر در فرایند نگارش اثر معطوف به نوعی حس آمیزی با عناصر سازنده ی زبانیست .حرکتی که به ضعم من در ادبیات امروز نوعی اجبار زبانی و ناخوداگاه ذهنی شاعران است .زبان در این شکل روایتگر خود محتاج در هم امیختگی در شکل و حرکتهای ساختار شکنانه ی نوع خاصی از آفرینش حادثه است .چیزی که متن را و مخاطب را به آنجایی میکشاند که شعر می خواهد .اما یادمان نرود که این حرکت نخواهد توانست که مانع نفوذ ذهن کاوشگر مخاطب باشد .چرا که مخاطب ناگزیر از اینست تا با نگاهی دوباره نقبی به لایه های درونی اثر (ژرف ساخت)زده و این هنگام است که او می تواند برسد به هر چه خود خواهد خواست .کوتاه کلام اینکه شعر ی که روبروی من است به نظر من توانسته روند رو به جلوی تجربه های زبانی مهدی حسین زاده را بر بتاباند .پرتاب ذهنی ونوع روایتگونگی از این پروسه در انتهای اثر به ظن من می توانست قوی تر اجرا شود .چیزی که میدانم تو برای شدنش خواهی ماند.یا حق

 

 

 

                          

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:30
داستانی از معصومه مظفری بهمراه نقد اثر 
داستانی از معصومه مظفری بهمراه نقد اثر             مهدی حسین زاده

 

تلفن زنگ می زند. مدام . دستت رومی بری طرف گوشی . به ساعتت نگاه می کنی. " این موقع صبح چی کار داره زنگ زده. "

صدایی زنگ دار و شاد:  "سلام"

با تعجب : " ساعت چنده؟"

-" 6 غروب."

در فضایی معلق سیر می کنی. فضا و زمان رو گم کردی . چرا؟! به موهات دست می کشی باز هم گم شدی تو خودت . گوشی رو می ذاری و دوباره تو تاریکی فرو می ری. بوی تنت اتاقت رو پر کرده. پر از تاریکی پر از تنهایی. پر از خنده های هیستریکت. "حسین نخند."

و ناگهان انفجار خنده ها در ذهنت. در تصویرهای خالی ذهنت و ...

" به زن ها اعتماد ندارم." و من به طرز عجیبی یه زنم. واقعی تر و حقیقی تر از همه زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون می کنن . یه زن با همه جنبه های زنانه. اغواگری و فریبندگی اش. " یادته کی برام  اغوا رو فرستادی؟ "

می دونی که دستات دعوتی برای آفریدن فریبی تازه ست . حالا چه کسی باور می کنه این مار تو آستین این بار عشق باشه ؟ "

خودت هم باور نداری . دستات رو می کشی روی صورتت . می خوای پنجره رو ببندی . " نه. قهر نکن. خواهش می کنم. " و تازه می فهمی به همه جیزهایی که داشتی می تونی یه چیز رو هم اضافه کنی. ناز کردن.

می دونی که همه اینها توهم عشقه. همه تصاویر تو ذهنت. همه و همه....

" به عشق دیگه فکر نمی کنم " و تو پیش خودت فکر می کنی هیچوقت عاشق نبودی . چرا. چرا بودی. وقتی به رگهای برجسته گردن پدر فکر می کنی که چطور می زد وقتی روی سینش دراز کشیده بودی و لباش رو بوسیده بودی. چشماش رو بست و گفت: " خواهش می کنم من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم تو این کار رو نکن "

" پس یه چی بگو " و در حالی که لرزش اندامش را زیر پوستت حس می کردی گفت : " عاشقتم. ولی مجبورم پدرت باشم. "

حالا فکر می کنی پدر اینبار می خواد تمام تابو ها را بشکنه . پنجره ها رو باز کنه و با چراغ روشن بگه " پدرتم ولی می خوام عاشقت باشم . "  و وقتی روی سینش دراز کشیدی به تن لختت  دست بکشه. دست بکشه روی تموم تنت . گرمای نفساش رو روی صورتت حس کنی و انگشتاش رو سینه هات ،  که هنوز بعد سالها کوچکند و تو رو یاد اولین هماغوشی می ندازند.

روی سینه هات انگشتاش شروع می کنه به بازی کردن و صدای قلبش رو می شنوی که هی تند تر و تند تر می شه و مدام می گه: " تنت...تنت...دوزخی که می خوام توش گم بشم..."

و خیسی اندامت رو روی انگشتاش حس می کنی و لبات رو می بوسه و می گه: " دخترم . دخترم. دوستت دارم..."

"ساعت ۶ زنگ بزن کارت دارم "

 مرددی که بزنی یا نه. می دونی چه اتفاقی قراره برات بیفته . زن. زن . زن... مدام این واژه می کوبه تو سرت ...

زنگ می زنی صداش می لرزه و اندام تو...

" بیا بدون پیش فرض با هم حرف بزنیم ..."

می زنی . می زنه... نفس نفس می زنه. دوباره زنگ می زنم. جسور می شوی " هر چی باشه دوست دارم." می زنه..."نمی تونم وقتی دوستت دارم بگم ندارم . نمی تونم بگم عاشقت نیستم وقتی عاشقتم. "

و تو می لرزی . تمام اندامت می لرزه. می دونی که گرفتار شدی . یه بار دیگه...می گی :" من هم..."

و حالا که می ری تو تخت براش می نویسی" بی تو خوابیدن  تنها  بعد از این عذاب آوره..."

 

 

نقد داستان

 

این داستان درصدد شکستن تبوها ست که به نوعی در خود داستان به آن اشاره می شود:(حالا فکر می کنی پدر اینبار می خواد تمام تابو ها را بشکنه) که این تمایل نه تنها درپرسوناژ داستان بلکه توسط خود نویسنده اعلام شده در متن اجرا می گردد.

روایت مبتنی بر مونولوگ و کشمکش (راوی) با خود در مواجهه با عشقی است که
فرامتن مرزهای ممنوع آن را کشیده است و این کشمکسش درونی در اجرای داستان تا به آنجا ادامه می یابد که تسلیم شدن راوی در برابر آن و نیز کارکتری که نام پدر را یدک می کشد ادامه می یابد.

در ادبیات مدرن و نیز داستانهای پسا مدرن رفتن در دل اروتیسم و نیز شکستن حد و مرزهای اخلاقی چیزی است که به عنوان یکی از بسیار شاخصه های ادبیات داستانی مطرح گردیده که به شعر هم تسری پیدا کرده چیزی که به عنوان نمونه در آثار براتیگان و آلن کینگز برگ نیز می بینیم . این حرکت که در ادبیات کلاسیک جهان
دارای سابقه ی زیادی نیست(اگر آنتیگونه را از این دست به حساب نیاوریم) به عنوان نوعی برون رفت از لایه های ساختاری جوامع سنتی به دل مرزهای ممنوعه و شکستن تمام چیزهایی است که روزگاری به عنوان شاخصه های فرهنگی و اخلاقی مورد توجه قرار می گرفت و نویسنده ملزم به رعایت آنها بود.

حالا قهرمانان ادبیات پسامدرن همین ((من)) ها یی هستند که تحتانی ترین لایه های زندگی شخصی و حیات اجتماعی خود را وارد اثر می کنند در برابر قهرمانان کلاسیک که همگی از بی عیب و نقص ترین آدم ها بودند و عشق هاشان هم آنقدر آسمانی و متعالی بود که خوااننده ی بینوا تنها می توانست حسرت آن عشق ها
و شجاعت ها و دلیری ها را بخورد.
از این رو ادبیات حاضر به سمت عصیان قدم می زند : عصیان علیه تمام اسلوب های مدون اخلاقی و اجتماعی که از دل آن واقعیتهای زندگی عصر حاضر بیرون می زند.

 

این داستان هم سعی می کند از این روند تبعیت کند .
راوی داستان که پیش از این عشق های دیگر را تجربه کرده(گرمای نفساش رو روی صورتت حس کنی و انگشتاش رو سینه هات ، که هنوز بعد سالها کوچکند و تو رو یاد اولین هماغوشی می ندازند. ) و گویی به آنچه که می خواسته نرسیده این بار عاشق پدری می شود که هردو از وارد شدن به عشق یکدیگر می هراسند اما سیر داستان به سمتی می رود که آن دو را ناچار به گرفتار شدن در این وضعیت غیر عادی می کند .تا جایی که خود راوی صحنه های عشق بازی را در تخیل می آفریند که نویسنده توانسته تعلیقی در واقعیت این اتفاق با تخیل این اتفاق در ذهن مخاطب ایجاد کند .

جدا از تم داستان که حول این عشق عجیب می چرخد .....مواردی داستان را از بسط یافتن باز داشته است که مهمترین آن تمرکز صرف برروی همین رویداد است
داستان از لحظه ی آغاز تا پایان بدون هیچگونه توجه به بافت های دیگری که می توانست به آنها پرداخته شود به پایان می رسد . حتی تعویض راوی ها که از شاخصه های داستان نویسی معصومه مظفری است( که زیاد در داستانهای پیشین از آن بهره برده )در اینجا خبری نیست اما تکنیک دیگری هم جایگزین آن نشده است.
خواننده داستان جز عشقی در شرف وقوع با فضای دیگری روبرو نمی شود .
این انتخاب نویسنده با کارکترهای دونفره اش حضور مادر را به عنوان عنصری کلیدی در روایت در سایه قرار می دهد و نادیده می گیرد یا در گیری های بیشتر راوی با این عشق مثلآ در محیط خارج از خانه و دانشگاه و چندین و چند موقعیت فراوان دیگر که می توانست مورد توجه و اجرا قرار گیرد که با برش ها و کات ها مختلف زمانی متن می توانست با ریتم تندتری به اجرا در اید و از اجرایی مونولوگ گونه به وضعیت های دیداری و عینی تری دست پیدا کند که شمول متن هم در لا یه های روایی بیشتر می شد.

 

نوشتار داستان
_______________

در نوشتار داستان به نظر می رسد نویسنده آنطور که باید روی گزاره ها تمرکز نکرده از اینرو در بخش هایی با عدم دقت کافی در جمله بندی ها و انتخاب های واژگانی مواجهیم که این امر متاسفانه در داستانهای پیشین معصومه مظفری نیز به چشم می خورد و در برخی پلان ها حضور (نویسنده) حس می شود:
(.....بوی تنت اتاقت رو پر کرده. پر از تاریکی پر از تنهایی. پر از خنده های هیستریکت. "حسین نخند.") (خنده های هیستریکت) با توجه به لحن داستان و ریتمی که انتخاب شده مجال توجه به نوع خندیدن و نامگذاری آن محملی در داستان ندارد بلکه حس هیستریک بودن خنده باید در خودخواننده ایجاد شود در روایت متن...

جمله تکراری(به زنها اعتماد ندارم) و نیز ادامه ی آن(من به طرز عجیبی یه زنم. واقعی تر و حقیقی تر از همه زنها که خودشون و زن بودنشون رو پنهون می کنن . یه زن با همه جنبه های زنانه. اغواگری و فریبندگی اش.) که بسیار شعاری و از جنس سینمای تهمینه میلانی است (به یاد دیالوگ نیکی کریمی در فیلم دوزن)
و سپس دیالوگ عجیب : (" یادته کی برام اغوا رو فرستادی؟ ") که نمی دانم آیا
می شود اغوا را برای کسی فرستاد !!!!!! یا اگر منظور نویسنده فرستادن مثلآ کتابی به عنوان اغوا یا فیلمی به عنوان اغواست که این امر در متن به خواننده نشان داده نمی شود . اما اگر منظور نویسنده همان (اغوا شدن) دیگری است چرا با چنین اجرایی در داستان پیاده شده است؟؟؟؟؟؟؟؟

در چند خط پایین تر باز هم با دخالت نویسنده در سیر روایت طرف هستیم که ساختار عادی روایت را بیگانه می کند:(مرددی که بزنی یا نه. می دونی چه اتفاقی قراره برات بیفته . "زن. زن . زن... مدام این واژه می کوبه تو سرت ..."
زنگ می زنی صداش می لرزه و اندام تو...) که با توجه به تنش راوی کشمکش درونی
او نگاه به موقعیت جنسی (زن بودن) و برجسته کردن این موقعیت توسط نویسنده از باور پذیری اجرای صحنه می کاهد .

رویهمرفته با توجه به مواردی که ذکر شد معصومه مظفری با داستانهایش نشان داده که نویسنده ی جسوری است و این جسارت را در سوژه هایی که انتخاب می کند و نیز نوع روایت و زبانی که از آن بهره می گیرد به خواننده ی خود نشان می دهد . لحن داستانها و نزدیکی او با شخصیت ها یی که روایت می کند از دیگر شاخصه ی بارز آثار معصومه مظفری است.



مهدی حسین زاده   ۴  /10/1386

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 1:46