۱
به همه چیز شک دارم
به نگاه تو که می خندد
به لبهایت که دوستت دارم می ریزد از آن
به این مناره ایی که هر روز از پنجره سرک می کشد در اتاق وصدایش را روی لا اله الله
کوک کرده است
به کتاب ها و زنجیری که مرا قفل کرده به اتاق
برمی گردم
سکوت تمام دیوار را پوشانده است روی عکسی که به خاطرلب هایت قاب شده بر
دیوار
و چشمهای تو که روبروی من است با لبخند هم قشنگتر نمی شود
به خیابان نگاه می کنم
به خیابان نگاه می کنم
به خیابان نگاه می کنم
خیال تو دور نمی شود میان پچ پچه ها .....
3
پیاده رو از حرف های همیشه پر است
محکمتر می گیری دست هایم را
و گرمای خیابان میان ماشین ها قسمت می شود
تابلو های تبلیغاتی چراغ های چشمک زن مانتو های کوتاه را روشن و خاموش می کند
برمی گردم تا ببینمت ......
4
بستنی افتاده روی آسفالت
سرمایی که می رود لای انگشت هام و می چسبد به کف دست
تا دوباره توی آینه های بغلی موهایت برود زیر روسری توی ویترین مغازه ها
چسبندگی لبهایت را می دهی به لب هام توی همین کوچه ایی که پنجره هایش را
خواب کرده به خاطر ما .....
5
این پایین آن بالا توی گیشایی که عطرت پیچیده لای بدن ها
شهسوار مرا بالامی آورد تا تهرانی که تو هستی با رویاها ت
بر می گردم
بیرون می ریزم از خیابانها
بالا می آورم تمام تورا توی کندوانی که به دورساق هات پیچ می خورد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعرهای منگنه را همیشه دوست داشته ام ... اما این یکی ... فوق العاده بود مهدی جان ... این تغییر فضاهای متوالی که نکنه ی اساسی در مورد آنها لبه های آنهاست ... توی ذهن من کاشی کاری های خودمان را تداعی کرد ... لبه ها نه روی هم افتاده اند و نه فاصله های ناشی از ضریب بی دقتی دارند که مجبور شده باشی برای لاپوشانی آنها به ملاتهای "رنگ کار" منوسل بشوی ... قطعات کنار هم مثل تخته سنگ های خوش تراش اهرام مصر جوری نشسته اند که چفت و بستشان نیاز به هیچ ماده ی چسبناکی ندارد ... به قول آنوری ها "smooth edgs " و این بر می گردد به درجه ی بسیار بالای راحتی که در نوشتن این کار داشته ای ... لذت بردم و به تو تبریک می گویم ....
کاریست که با شک و تردید آغاز و به تهوع می انجامد؟؟؟
البته این گمان نیز می رود که من نتوانسته ام رابطه ی کافی ولازم با کار برقرار کنم که امیدوارم با چند بار خوانش روشن شود.
ممنون ... تغییر فضایی که فدروس عزیز به آن اشاره کرد یکی از اصلی ترین مولفه ی این متن بحساب می آید که (به انحای مختلف) رخ می نمایاند. اما نکته بعدی حرکت اشیا و دخالت در زمان و مکان است که به شعر بعد می دهد.
بعلاوه در سکوت نشتن حرف ها و پچ پچه ها ... که بازتاب عمل حرکت است و تکرار ... تکرار نگاه کردم ها چه زیبا اجرا شده است. ضمنن با این پارت بندی که انجام دادید بنظر می رسد که بخش ها بطور مجزا هم استقلال خود را حفظ کرده اند...
((روی صندلی اتوبوس حرف ها و پچ پچه ها / و چشمهای تو که روبروی من است با لبخند هم قشنگتر نمی شود / به خیابان نگاه می کنم / به خیابان نگاه می کنم /
به خیابان نگاه می کنم / خیال تو دور نمی شود میان پچ پچه ها .....))
یا علی
البته مهندسی در شعر خیلی خوب نیست...
باید بیش از یکبار بخوانم...
اگرچه یک شعر را باید با تمام داده هایش سنجید اما شاعرانگی بند اول به نسبت به تمام بندها توسع نمی یابد و بند پا یانی با اینکه با تشخص به سویه های معنایی متمایل می شود گمان می کنم مفاهیم را در عرصه های گونه گون قابل تعمیم نمی کند مصرع هایی مثل :گرمای خیا بان میان ماشین ها قسمت می شود - توی همین کوچه که پنجره هایش را خواب کرده بخاطر ما -شهسوار مرا بالا اورد تا تهرانی ...که مصرع اول چندان محمل حضور ندارد دومی با این که زیباست باور پذیر نیست و در
سومی تقابل دو با لا اوردن ضمن سویه های دیگر معنایی چندان قابل تعمیم نیست . نقطه ی قوت و بارز شعر ،تعویض و تغییر خوب فضا هاست من فکر می کنم آقای حسین زاده در توازی عینی و ذهنی شعر به خوبی عمل می کند اما ابزار و عناصر نوشتاردارند قدری مکرر می شوند و سهم خود آگاهی غلیظ تر و هم گمان می کنم مهدی شاعر با هوشی است به آ سانی می تواند عناصر مخل جز ئی را از شعرش دور کند چنانکه خیلی ماهرانه شعرش را از منطق داستانگویی آغازین مشهود در کار های پیشین رهانیده است . سلامت و موفق باشد .
این اولین کاری از شماست که حس درون شعرش گوش آدم رو میگیره که بچه بشین و بخون ,در این کار احساس بر همه چیز غلبه میکند ,نه اینکه از مولفه های شعری دور شده باشی نه این حسی است که قدرتمند تر از دیگر چیزهاست .
میدانی چرا گیر سه پیچ داده ام به حس چون اگر نگاه کنی به شعر های امروز این مولفه دارد می میرد جوری به سمت ماشین میرود که گاهی آدمی فکر میکند عصر به خانه که میرود باید چند لیتر روغن gtx به اندروني بريزد تا روان بشوي ....شايد از بحث كمي دور شوم اما يك سوال كه دوست دارم به من جواب بدهي ...آيا اينگونه كار نوشتن (كارهي بهتره بگم ماشيني) در ادبيات ما بومي شده ؟ چقدر اينگونه كارها در زندگي خود شاعرش كاركرد دارد يا چقدر با آنها زندگي كرده؟و خيلي چيز هاي ديگر كه مجال نيست براي گفت ...
من به اين خاطر با شعر شما سيگار ميكشم كه مرا درست درون شعر مي برد جايي كه كمتر كسي بدان راه مي توان يافت.
باقي بقاي همه...
تلخ نباشي.
مخلصیم.
سلام .همین بند کافی ست که شاعر را وحس زیبایی شناسانه اش را بشناسیم .حرف زدن از شعر برای من یعنی حرف زدن از زبان یعنی اتفاقی که باید و حتما باید در کلمه بیفتد .حتی اگر شعر در قالبی آزموده شده سروده شود .چون قالب آزموده شده چیزی از شعریت شعر کم نمی کند بلکه آنچه که شاعر را از شعر دور می کند دور شدن او از اتفاقات زبانی ست و باز این حرف اصلا به این معنا نیست که شاعر باید کارهای عجیب و غریب با کلمات و نحو بکند که معلوم شود دارد روی زبان کار می کند .نه .اتفاقا خوبی این شعر در این ست که کارهای عجیب نمی کند اما اتفاقی در زبان هم نیفتاده این مهم ست .کلمات چنان باید چیده شوند که حذف یکی (حتی یک واو ناقابل ربط) ارزش آن را فرو بریزد و می بینی که این طور نمی شود خیلی راحت می توان کلمات را پاک کرد و چیز دیگری جایشان نشاند یا آن ها را حذف کرد
.فضای کلی کار .تغییر فضاها و در مجموع کلیت و نگاه شعر بسیار زیبا ست و چالش برانگیز .شاید این که من اتفاق در کلمه و زبان را گفتم به این دلیل ست که انتظار بیشتری از چنین شعری داشتم .موفق باشی
در شعر مهدی حسین زاده همانطور هم که قبلا گفتم با ساختار جمله روبرو هستیم. انگار او عادت کرده است همه چیز را به مخاطب خود نشان بدهد و بگوید این است چیزی که من می خواهم بگویم و همین جاست که راه را بر تداعی های دیگر و آزاد مخاطب می بندد. بطور مثال در سطر: سکوت تمام دیوار را پوشانده است روی عکسی که به خاطر لبهایت قاب شده است بر دیوار و ...
سطرهای طولانی در این نوع شعر کار را بیش ازپیش به داستان شبیه می کند. حسین زاده شعر خوب گفتن را یاد گرفته است و آنرا به بهترین نحو اجرا می کند ولی مخاطب باهوش شعر می تواند تصنعی بودن کار را به راحتی تشخیص دهد. شعر آن است که آفریده شود نه ساخته. نمی خواهم در اینجا بحث خود آگاه بودن یا ناخود آگاه بودن شعر را پیش بکشم. گاه ممکن است شما خودآگاه شاعرانه تری نسبت به ناخودآگاه شعری داشته باشید. عده ای هستند که در شعر زندگی می کنند و شعر سرودن برایشان جنبه خودآگاه دارد چون سعدی...
کاش حسین زاده در کارهایش به جای استفاده از جملات بلند و ترس از نادانستگی مخاطب خود را در شعر رها کند و افق های جدید را به ما نشان بدهد. جایی که در ما انقلابی ایجاد کند. ما را به هیجان درآورد. نمی دانم متنفرمان کند از زندگی و شعر. به هر حال کاری متفاوت کند. همیشه سالم بودن و دست نخورده ماندن دلیل بر پیشرفت نیست. گاه باید عصیان کرد مهدی عزیز.
همیشه شاعر. همیشه بهاری...
ممنون که سر زدی و ممنون تر که نوشتی
و اما چند نکته کوتاه:
اول آنکه در شعر شماره 1 ، سطرٍ ( برمی گردم ) به عنوان فعلی که در فرم کلی اثر نقشی اساسی بازی می کند، بسیار خوش نشسته است. مخاطب که از ساختار سابقه دار و یکنواخت چهار سطر بالا ( به نگاه تو که می خندد/ به لبهایت که دوستت دارم می ریزد از آن/ به این مناره ایی که هر روز از پنجره سرک می کشد در اتاق وصدایش را روی لا اله الله کوک کرده است / به کتاب ها و زنجیری که مرا قفل کرده به اتاق) اندکی خسته شده است ، دقیقا در مناسب ترین زمان رویش به واسطه فعل (بر می گردم) برمی گردد به سمت سطر پایانی شعر که من بسیار دوستش دارم و گمان می کنم شعر را در چند پله بالاتر از جایی که پیش از آن سطر لولاییِ اشاره شده قرار داشت ، قرار می دهد. (برمی گردم) دارای کارکرد دوگانه ی فرمی- تصویری ست که حتی کارکردی کامل تر از برگشتن های منحصرا فرمی شعر تابوت های بی در و پیکر بهزاد زرین پور دارد ( که البته اثری ست بسیار زیبا ). و عامل
موفقیت این فعل در شعر مهدی حسین زاده ،در آن است که پیش از آنکه فرمی باشد ،تصویری ست.
دوم آنکه از برخی سطرهای عینی و کاملا تجربی مثل( بستنی افتاده روی آسفالت/
سرمایی که می رود لای انگشت هام و می چسبد به کف دست) و (توی همین کوچه ایی که پنجره هایش را خواب کرده به خاطر ما) و ... لذت بردم.
حرف های دیگری هم درباره همین کارها هست که حتما در فرصتی دیگر برمی گردم و می نویسم
قربانت.

