تبليغاتX
منگنه
صداها .... 
مادر قاب عکس ها را از دیوار بر می دارد


چفیه را از دور گلدان خشکیده روی رف


لباس رنگ و رو رفته ی  توی کمد را  پرت می کند وسط خانه


پنجره را باز می کند صدای بنان را ول می کند توی کوچه

 

سیر سیر مثل آن روزها که جوانتر بود رژ می زند و سپید می کند گونه هایش را

 
قیمه را می گذارد که بسوزد برای خودش....برنج را تا ته بگیرد

 

روسری قرمز می نشیند روی موهای سیاه و سپید


سیگارش میرود توی کیف


موبایل را می گذارد هی زنگ بزند و هی زنگ بزند

 
در را پشت سرش می بندم


موبایل را بر می دارم صدایی دور ...... نزدیک تر .......


پرتش می کنم روی مبل


 سرنگ سر می خورد از بازوم


بر می گردم:


     دور می زند  تلویزیون


   دور می زند   اتاق

  
  صداها   می چرخند


روی تانک های از کار افتاده ی قاب عکس 

   
                                           خرد می شود  لبخندهامان


                  زیر  چرخ های  این ویلچر لعنتی ......

 

فدرس ساروی :

مهدی عزیز سلام
دلم برای حال و هوای شعرهایت و وبلاگ منگنه ات هم تنگ شده بود شاید به این دلیل که این روزها بیشتر از هر چیز به یک سوزن منگنه احتیاج دارم که من را وصل کند به این زندگی که ازم آویزان است ... شعرت را هم خواندم ... این کار ایده ی پرقدرت و خوبی دارد که خب به هر حال هم پیاده شده است اما تویش کمی ایده سوزی هم اتفاق افتاده که من آن را کمی در عجله در پیاده سازی و پرداخت می بینم ... چیزی که این شعر تو احتیاج دارد به نظر من کمی صمیمیت و روان سازی است فقط ... ممنون که خبرم کردی باز همم سر می زنم به این کارت ...

بهزاد خواجات :

سلام . این شعر روایت را به عنوان عنصری تعلیقی در شعر به کار می گیرد و از این بابت نسبتا موفق است اما پایان شعر پایان تکان دهنده ای نیست . یعنی این همه تعلیق نباید این طور هدر برود . من نمی توانم بگویم چه می شد کرد اما می دانم که این طور نباید تمام می شد .

شقایق زعفری :

سلام آقای حسین زاده عزیز...
کاری خوندم که اصلا فکر نمی کردم به اینجا ختم بشه و بهتر بگم که خوشم اومد چون انتظار خوبی توی کار خوابیده بود ولی تمام کار لذتش برای من با جمله آخر


زیر چرخ های این ویلچر لعنتی ......



از بین رفت...مطمئنا آقای حسین زاده ای که ازش کاز زیاد نه ولی کم هم نخوندم می تونه کمی بیشتر با من مخاطب بازی کنه...و من مخاطب با خودم در ذهن خودم یا متنش بازی کنم...این متن طوری نوشته شده که تمام جوابش رو باید در اون آخرش گرفت پس کمی...
شاید درست شایدم...
نظرم بود دیگه...

من وقتی خوندم


روی تانک های از کار افتاده ی قاب عکس

منتظر یه فاجعه,جنایت,اتفاق....یه چیز خاصی بودم...شایدم معجزه...

خودکار کم رنگ :

جناب آقای مهدی حسین زاده
به عقیده اینجانب شعر ممکن است در یک سطر اتفاق بیفتد و شعریت را در کل اثر تعمیم دهد به نظر بنده اینکه بعضی عزیزان عقیده داشته باشند ورودیه کار قوی نبود یا پایان کار تکان دهنده نبود یا ...امروزه نیاز نیست در شعر اتفاق بیفتد شعر خیلی وقت ها توی ذوق همگان ممکن است بزند شعر تکان دهنده شاید باید از خانواده زلزله باشد وگرنه خیلی از دوستان عزیزی که اینجا و جاهای دیگر کامنت یا آثار شان را می خوانم هیچ زلزله ای در شعرشان نمی بینم که هیچ حتی حداقل آب از آب در کارشان تکان بخورد نه نمی خورد.پس لا اقل کمی خودمان تکان بخوریم شاید به شعر ما هم سرایت نماید. البته اینجانب منکر فعالیت های هنری هیچ کسی نیستم فقط گویشی مجازی است همین.
خودکار کم رنگ خواستار موفقیت شما است.
خودکار کم رنگ

جلیل قیصری :

روایت شعر بر اساس غبار زدایی خانه از گذشته ها و پر دازش و ارایش اکنونی ان و بازگشت دو باره به گذشته شکل گرفته است .هم مادر و هم خانه به تداعی وسیعتری می نشینند قاب عکس ها برداشته می شود و چفیه ی دور گلدان خشکیده !و لباس ها ...پنجره ها ...صدای بنان ول می شود که موید جوان شدگی مادر است و خود و خا طرات جوانی اش را زنده می کند ارایش ...و غذا نوعی بی خیالی نسبت به خانه و هم قیمه ...و...برنج تداعی گر رنج دیگر و درون هستند .روسری قرمز و سیگار و کیف به معانی دیگری هم می نشینند بیرون رفتن ...و هم موبایل ...صدای دور و نزدیک مو بایل گویا همان صدایی است که راوی را به گذشته می برد و سرنگی با وجوه معنایی اش بر با زو سر می خورد همه چیز بر سر می چرخد اشیاءو صدا ها . در قاب عکس اما لبخند ها هستند و تا نک ها ی از کار افتاده که هر دو نماد و نشان پیروزی هستند اما چرخ ویلچر خرد می کند ان لبخند و خاطره ها را ویلچری که با ان تلنگر صدا غلتیده ا ست صدا ها اما همچنان هستند صدای درون بیرون اکنون کذشته و اشیاء-موبایل -ویلچر و قاب عکس و صدای لبخند ها و صدای خرد شده در صدا ها .

فرهاد :

سلام

این متنی زایشی است و بر نوعی حسرت توام با دریغ بنا شده است و با تلفیق گذشته و حال می خواهد زنده بودنش را به رخ بکشد. کاراکتر (مادر) از لحاظ ایدئولوژی در مقایل (راوی- کاراکتر) قرار گرفته است و در تقابل این دو پرسناژ دو دنیای متفاوت که یکی خاکستری رو به سیاه و دیگری دنیای رنگباخته امروزی است .
کاراکتر (مادر) سخت پایبند به گذشته مانده ولی (راوی- کاراکتر) کاملا رها و یله است و دارای نگاه جامعه خراب امروزی .
اما پایان بندی کاملا درگیرانه و دارای ابهامی کج چرخشی است که گاهی روی کاراکتر (مادر) و گاهی هم روی (راوی-کاراکتر) سر می خورد. به نظر من این نوع پایان بندی ضابطه ای است - که خط کشی ها را از بین دو پرسناژ بر می دارد و زیباست.

زنده باشی...

مهناز یوسفی :

سلام.
چیزی که در نگاه اول به مخاطب دست میدهد ورودش به جریان یک زندگیست.حضور مادر و حرکاتش را میشود بخشهایی از این جریان در نظر گرفت. روالی که در کار هست به صورت پایدار و متوالی قابل پیش بینیست ...اینکه مادر با یک تصمیم شروع شود...بعد ذوق زده شود...بعد بی حوصله شود...و این به این خاطر است که شاید بیشتر از آنکه باید زندگی خودش را بر این سطرها تحمیل کرده.مخاطب دنبال چیزی مثل خرق عادت در کار نمیگردد اما فرازهایی را طلب میکند که شاعر سعی دارد در ادامه به آن برسد.اینکه چفیه تانک و ویلچر هر کدان آن یکی را در پی دارد شکی نیست اما اینکه کدامیک از دو کلمه ی دیگر پخته تر قرار گرفته تاثیرات بسزایی خواهد داشت. آمیختنش با فضای شهری و مدرن هم البته کار جالبیست حتی اگر بحث زمان را دخیل ندانیم.
چیزی که در این کار به خوبی پرداخت شده بود تغییر حضور مادر با شاعر است.
شاعر میداند چطور اناقی که در دست مادر بوده را حالا خودش اداره کند بدون آنکه تصویر مادر از فضا حذف شود....
موفق و پیروز باشید.

پیمان :

بیش از نیم شعر رفتار غیر منتظره ی مادری را نشان می دهد که انگار خیلی چیزها برایش مهم بوده و حال دیگر مهم نیست (قاب عکس را از روی دیوار برمیدارد-قابی که احتمالن خودش روی دیوار گذاشته است ولباس رنگ و رورفته ای که با دستان خودش سر از کمد در آورده است)و بعد مادر ی طاغی که دیگر چیزی برایش مهم نیست ولی درادامه روند روایی شعر قطع میشود و حال فضا چیز ی شبیه یک فیلم سینمایی است موبایلی که قاعدتن وبراساس رفتار مادر شایسته ی پاسخ گفتن است با زنگهای پیاپی وبی پاسخ خود محلی است برای وارد شدن به ذهنیات یک انسان که ازقرار معلوم ذهنی عفیونی است
حال جواب معمای مادر لو رفت(به نظر من) تمام این اتفاقات زاییده ی ذهن عفیونی یک انسان است
انسانی که ویلچرش را تانکی از کارافتاده می بیند.
حال چرا یک انسان فلج (جانباز) در حالت نعشگی چنین تعبیری از مادر خود دارد؟
آیا عفیون برای رسیدن به چنین مرتبه ای کافیست؟
اگر هم مادر در معنی واقعی خودش نباشد چنین نگاهی به این کلمه ی .... جای سوال دارد .
نمی خواهم شعاری به شعر نگاه کنم.

ابوالفضل حسنی :

با سلام مهدی جان
روایتی روشنی و اشکار دارد این متن.... همه دارد از مادری می گوید که پر ستاری فرزند جانبارش را داشته سالها انقدر که تمام باز گشتش به گذشته ای است که چیزی به عنوان چنبره ی پیامد جنگ او را در خود محبوس کرده است وبود.... و این مادر با تمام تداعی های نشانه شنا ختی اش می خواهد از این چنبره فرار کند و می کند پس چیزی که این جا به جا می ما ند همان فر زند اوست که کار نا مه ی جنگ است بنا براین فر زند نمی تواند خودش از برای خودش یک مادر -پرستار باشد این است که همه چیز را دور زننده به دور سرش می بیند و می هراسد انقدر که لبخند ها از بالای عکس هامی ریزدو می غلتدو در زیر چرخهای ویلچر جای می گیرد ویلچری که این جا این قابلیت را پیدا کرده که تداعی همان تانک میدان جنگ راداشته باشد انگار جنگ هی دارد برایند زایی می کند و هی دارد فر مها عوض اما معنا ها.. پیامد ها... زیر چرخ له و لبرده شدن ها.... جا ودانه می شودهر معلول علت معلولی می شود که در پی می اید و خواننده ازخود می پرسد که بعد از ویلچر دیگر چه چیزی این رشته ی نا گسستنی جنگ را به پیش خواهد برد حتی اگر گلوله ی در نشود.
 
دزد عروسک :

سلام مهدی عزیز .دستت درد نکنه برادر ! واما به آنجا می رسم که متن تو می برد مرا با خود به جایی که نه تو بلکه روند روایتگونگی اثر خواهد خواست .به نظر من این کار علی رغم اینکه در راستای تجربیات تو در حوزه ی روایت زبانی ست اما بسیار هدفمند تر از کارهای پیشین به نظر می اید .چرا که قسمت اعظم آن حول محور روایت محض و آنهم از نوع خاص و بیرونی اش می گردد .نوع خاص استفاده از شخصیتها (در حوزه ی کارکرد افعال و ضمائر )وبرخورد آنها با هم متن را اگرچه دچار تعلیق در حوزه ی نشانه شناسی افعال می کند اما پلی میزند به سمت و سوی فرم اثر و متن و مخاطب را به اجبار می برد با خود به انتهای اثر .در این میان استتار عمدی درون مایه ی اثر نکته ی جالبی ست که باید به آن عمیق تر نگاه کرد .
ودر نهایت اثر هم میتوان به آنجا رسید که تمام این تصاویر چیزی نیست جز نوعی زبان روایتگونه ی نوستالژیک که در انتهای کار زیبا تر از خود روایت به واقعیت می رسد و همین جاست که این به ظاهر نثر میرسد به دروازه ی شعر .در را باز میکند و به ما سلام میگوید .به امید روزی بهتر برای تو دوست عزیزم .یا حق

معصومه مظفری :

سلام مهدی عزیز!
1-کل این شعر از ساختاری روایی برخوردار است.ساختاری که در نهایت مرا به شعر نمی رساند به متنی چون داستان بیشتر شبیه می شود.می شود از روایت در شعر استفاده کرد کما اینکه می شود مثلا در کار ابوالفضل حسنی. ولی نکته در اینجاست که در نهایت روایت به خدمت شعر می آید و در ذهن من تداعی های شعر را گسترده می کند.ولی در این کار صرف روایت است و در منطقی داستانی می گنجد
2-تغییر زاویه دید و بیان شعر از زن به شاعر خوب است ولی در کار لولایی که باید زده می شد خوب ننشسته است.
3-متاسفانه مثل اینکه شاعر به نوعی شیفته شعرش شده و دیگر به شعر خود دست نزده است و آنرا صیقل نداده و این به نوعی باعث شده تا کار در سطح اتفاق بیفتد و ما فقط با سطح کار روبرو شویم.
4-شعر جای قضاوت کردن و حکم صادر کردن نیست ولی این شعر این کار را می کند و در واقع کار به نوعی اخلاقی می شود.
5-برخی از شعر ها هستند که من اسمش را می گذارم کارهای تاریخ مصرف دار.شعر هایی که مربوط به دوره خاصی است.مثل شعر های دوران مشروطیت یا...
شعری مناسبتی و اجتماعی و ماندگار خواهد بود که از مولفه های شعری برخوردار باشد.اینجا نه اتفاقی در زبان می افتد(به جز در برنج را تا ته بگیرد که در اینجا شعر موسیقی پیدا میکند و از خاصیت چند پهلویی زبان استفاده می شود) نه در روایت و نه در فرم.می توان برای این مورد شعر دختران انتظار شاملو را مثال زد که در مورد مرگ قهرمان ترکمن ها آبایی سروده شده است و در کل زندگی ترکمن ها را به شعر در می آورد.اینقدر این شعر ماندگار است در زبان و در ذهن که مطمئنا شما هم دارید با خودتان زمزمه می کنیدش.
بگویید کدام شما
صیقل میدهد سلاح آبایی را برای نبرد

6-شعر با یک شعار کاملا کلیشه ای تمام می شود(ویلچر لعنتی) کاری که در زیباترین حالتش فیلمی می شود با نام آژانس شیشه ای حاتمی کیا.
7-کار از روایت خوبی برخوردار است ولی به خدمت شعر در نیامده که با کمی وسواس که می توان از مهدی حسین زاده انتظار داشت می تواند کار تاثیر گذاری باشد.برای این کار باید کمی محافظه کاری را کنار بگذارد و جسورانه در عرصه زبان و فرم یکه تازی کند.

باران سپید :

سلام . از دعوتتان بسیار متشکرم.

معمولا برای اولین حضور حرف زیادی نمی زنم اما دلم نیامد نگویم سوژه بسیار پر کنشی رو انتخاب کردید برای نوشتن که قابل تقدیره اما به نظر میاد کمی از کار سهل و ممتنع گذشتید. شاید شما به سادگی زبان اعتقاد داشته باشید که من نمی خواهم وارد این بحث شوم اما ایجاز را که رد نمی کنید... می کنید؟
.
لباس رنگ و رو رفته ی توی کمد را پرت می کند وسط خانه
.
پنجره را باز می کند صدای بنان را ول می کند توی کوچه
.
به نظر شما آیا این سطرها کاملا روایت داستانگونه به خودشان نگرفته اند؟
در حالیکه در سطرهای انتهائی:
.
سرنگ سر می خورد از بازوم
.
روی تانک های از کار افتاده ی قاب عکس
.
خرد می شود لبخندهامان

زیر چرخ های این ویلچر لعنتی ......
.

شاعرانگی بیشتری را می بینیم که حتما سطرهای اولیه توان به این سطح رسیدن رو دارند.
جسارتم رو ببخشید. موفق باشید

عرفان (فرانو) :

نقد همیشه کمک می کند
پس امیدوارم زبان نقد را پذیرا باشیم
شعر از بستری روایتگونه برخوردار است.
کلمات ساده ، رک و لذت بخش اند و روح صمیمی کار ستودنی است .

پایان بندی کار ؛

" دور می زند تلویزیون
دور می زند اتاق
... "

که تا آنجا بار ادبی را زیاد نمی توان دید و گاهی خواننده را به یاد داستانهای کوتاهی که بعد ها به تصویر کشیده شده اند می اندازد ...

پایان کار جالب است به ویزه دو سطر پایانی.
ولی
فعل " چرخیدن "
( روی تانک )
سیر منطقی را به خوبی طی نمی کند
مگر یک حالت که شاعر می خواسته چرخش تانک را هنگام شلیک با سر در گمی خود و پرتاب افکار خودش همانند سازی کند و اینگون شدت کلام و صلابت سخنش را افزایش دهد و گذشته را یاداور شود.

بسیار لذت بردم رفیق

سبز باشی و انسان

محمد تقی جنت امانی :

با سلام مهدی عزیز
شعرت رو بارها و بارها خواندم .یک لذت خوبی درون این شعر است .برخوردت با اشیای دور برت _جان دار و غیر جان دار _
ول خوردن صدای بنان /و......و.......
فضای شعرت با توجه به محیط شعری با هم سازگار است .نشان می دهد که به همه ی جنبه های شعر توجه شده است .
نظر من اینه که توی این شعر موفق کار کردی .
موفق باشی .
یا علی
                                                                  

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 13:42