تبليغاتX
منگنه
 
چند روزی است باران را ه افتاده توی حیاط

بشکه ی نفت نشت می کند  توی باران

مادرم چادرش را می پیچد دور کمر نفت ها را جارو می زند 

 می خو ا هد جلوی نفت ها را بگیرد


رنگ های قشنگی می گیرد روی سنگفرش

                                              نفت هایی که می رود با باران

خنده ام را تمام می کنم


می دوم جارو را می گیرم


چادر خیسش  کنار بخاری


قرص هایش را  داده ام


کنار پنجره  می گذارم سیر سیر باران را نگاه کند


سطل را بر می دارم


باران را جمع می کنم توی سطل  رنگ های زیبایش را  توی بشکه می ریزم


مادرم ریسه می رود از خنده


پدرم روی پله ها نگاهم می کند

  آه می کشد و  سیگارش را پرت می کند روی نفتی  که خیس باران است

 

 علیرضا عمرانی :

سلام بر حسین زاده عزیز...این شعر از یک روایت خطی ساده بهره برده است که به اعتقاد من در عین روایت خطی آن ظرفیت تاویل پذیری نیز می تواند داشته باشد واین همان چیزی است تا شعر بتواند مخاطب را درگیر خود نماید.کاراکتری چون مادربا همان نقش طبقاتی ساده و پدر که همچنان که سیگاری گیرانده است گویا رنج همه محرومان را آه ....می کشد....اما نکته ای که غفلت از آن شعر را دچار لطمه می سازد عدم برخورد شاعرانه با زبان است..که فکر می کنم تو این شعر حسین زاده چندان جدی نگرفته است..اگرچه ...تصویرسازیهای ساده وروایت تغزلی و عاطفی شعر این خلا را تا حدودی پر کرده است.

فرهاد :

سلام
نفت نشانه ثروت و بشکه ای که نشت می کند در مقابل ان می ایستد. عنصر باران در جان متن جاری است و پوشش دهنده است. این پوشش ناخوداگاه لایه ای ایجاد کرده بین زیرساخت و مخاطب که نمی شود این لایه را پس زد چون در متن به عنوان محرک عمل می کند و در حقیقت متن با عنصر باران دارای حرکت می شود. یعنی اگر ما باران را از متن بگیریم دیگر چیزی باقی نمی ماند حتی استخوان کرم خورده اش. پس عنصر باران به مثابه چادر متن است که در نگاه تاویلی من مخاطب نشانه ای از طبقه حاکم و زورگوست و قطره های نفت دارای اعتراضی کشنده هستند و پرسناژهای (مادر- راوی کاراکتر) نشانه نیروهایی هستند برای سرکوب این اشوبهای خیابانی و پرسناز(پدر) نماینده قشر مرفه و بی درد جامعه است که با بی اعتنایی و پوزخندی تلخ سیگارش را پرت می کند به روی دانه های نفت. این متن تمام جهانش را در لایه های درونی خودش پنهان کرده و به اسانی رو نمی کند. نگاه مولف از جزء به کل شکل گرفته و می توان گفت که این یک متن دردناک است که سوز دارد.

با کمال احترام

ابوالفضل حسنی :

من نگاه این کار را قوی دارم می بینم کشفی که یک مو لف ریزبین و تیز بین را به مخا طب معرفی می کند اولین خوانش این متن این سوال را در ذ هن (مخاطب-شاعر) می کشاند که چرا من تا کنون این را ندیده بودم (پس خیلی جالب است نفت هم خیس می شود !) در واقع می توانم بگویم که این متن در حیطه ی زیبا شناسیک خودش دو عنصر همانند (نفت و اب هر دو مایع) را مصادره ی پارادوکسی می کند پس نتیجه می شود : نفت آب.... حالا مو لفه ی اب را پس می زند و خیس را بجای ان می گذارد بنا براین می شود نفت خیس.... این است که نفت از شرایط مایع ای خودش در می اید و هویت جامدی به خودش می گیرد جامدی که برای رهاندن از خیسی تمهید جامدات دیگر را نمی شود در خصوص ان اعمال کرد سوز ناکی کار از اینجاست که ان را به دامنه ی تا ویل ها هل می دهد.........
+++++++++++++++++++++++++++++++
این کار یک کار کرد اموزشی و کار گاهی هم دارد و ان اینکه می اموزاند تا مو لفین شعری نسبت به پیرامون خودشان دقیق تر و حساس تر باشند......
دل هر ذره ی که بشکافی ......افتابیش در نهان بینی
در باره ی زبان این کار بحث بماند تا ببینیم مهدی حسین زاده چگونه خودش را به عنوان مهدی حسین زاده ی شا عر در (زبان )کشف می کند.....

منیژه رزاقی:

سلام جناب آقای حسین زاده...
روایت آنقدر بر کار سوار است که فرصت را از مخاطب میگیرد تا به دنبال اتفاقات دیگر شعری دست به کشف در شعر بزند...مثل قطعه های پازلی که کودک به ناچار فقط مجاز به استفاده از همان تکه ها برای پر کردن فضایی است که به ظاهر برای او در نظر گرفته شده ...
و چیزی هم که در انتها شاید مرا به لذت خواندن شعر رساند فقط سطر (باران را جمع می کنم توی سطل رنگ های زیبایش را توی بشکه می ریزم) بود که...
زبان با آن همه فضای باز و گسترده ای که می تواند در اختیار راوی-شاعر قرار بدهد اینجا سخت خسیس شده است نسبت به مهدی حسین زاده! و اتفاقاتی را شاهد بوده که شاید یک ذهن خلاق به راحتی سطر بعدی را حدس زده باشد... سیاست... نفت... فقر... نتیجه ی شاعرانه ی بکری برای یک شاعر داشت؟
من فکر میکنم شعر، ابزار توضیح و گزارش جهان نیست ...

موفق باشید...
طولانی تر از سکوت...

جلیل قیصری :

این شعر به قول تولستوی گرد و غبار زدودن از از روی یک مضمون دم دستی است که دیگرانش نمی بینند عناصر متن مثل -نفت -باران -پدر -مادر -چادر -رنگ ها -حیاط- و...غیر از خود چیز های دیگر را هم می گویند .شعر به اشعار اعترافی می رود یعنی اینکه خود را می گوید تا اجتماعیات را بگوید .قرینه هاو پارادوکسها ی متن در کل شعر پراکنده است نه در تکیبات شعری عناصری مثل -نفت و باران -بخاری و خیسی -مادر سیر قرص -خنده و اه .
اما انچه که باید گفته شود چربش -هست عینی - شعر به -هست ذهنی - ان است و این -هست ذهنی -همان است که شعر را به شعریت بیشتر و ناب تر سوق می دهد در ضمن فکر می کنم -پدر - نماینده ی قشر مرفه نیست چرا که اه می کشد و سیگارش را روی -نفت خیس باران -می اندازد که گویا بجای شعله ور شدن قرار است خاموش شود .

عارف رمضانی :

سلام مهدی جان !
ممنونم که مهمانم کرد ی به شعرت . عذرم را هم بابت تاخیر پذیرا باش .مشخصه ی بارز کار استفاده از کلمات و جملات جند وجهی و با کارکردهای نشانه ای و تقابلهای پارادوکسیکال آنها در جهت لایه مند کردن روایت است . باران از طرفی در معنای اسم عام ، در روساخت روایت به کار رفته و در معنای اسم خاص ، پرسوناژ قهرمان /قربانی ِ لایه زیرین روایت را بازی می کند .همچنین به عنوان نشانه ی پاکی و معصومیت کارکرد دارد که این کارکرد را می توان به باران در معنای اسم خاص ارجاع داد . من سعی می کنم ادامه روایت در زیرساخت اثر را با توجه به همین کشف برای خودم واگویه کنم :
چند روزی است باران راه افتاده توی حیاط
باران راه افتاده است . دراین گزاره نوعی سرگردانی و بی پناهی و گریز نهفته است.
بشکه ی نفت نشت می کند توی باران
اینحا هم باز با کلمات چند وحهی و نشانه ای و همچنین تناقض زا روبروییم .بشکه ینفت از طرفی نشانه ی ثروت است و از طرف دیگر آلودگی و ناپاکی را به ذهن متبادر می کند و وقتی اینها با راه افتادن باران مقابله شود ، کشورهای حاشیه خلیج را هم به ذهن متبادر می کند .خب حالا سوال این است که آیا باران اکنون پاک است یا ناپاک ؟ آیا نفت می تواند چنان با باران مخلوط شود که ننگش را ابدی کند .چه برخوردی باید با او کرد ؟ این سوالهایی است که پرسوناژهای دیگر روایت با آن در گیرند و نوع پاسخی که می یابند کنش انها را شکل می دهد.من سه بازیگر دیگر توانستم برای متن کشف کنم .مادر ، پدر و راوی اول شخصی که به گمانم می تواند برادر باران باشد .
رفتار مادر مبتنی برمهر مادری است و سعی اش بر زدودن الودگی از دامن باران است .
مادرم چادرش را می پیچد دور کمر نفت ها را جارو می زند
می خو ا هد جلوی نفت هارا بگیرد

بیشترین تناقض را در برخورد راوی شخص اول با باران مشاهده می کنیم .ابتدا برخوردی قهری دارد و کم کم سعی می کند با مادر در زدودن ناپاکی از باران همراه شود.
خنده ام را تمام می کنم
می دوم جارو را می گیرم
... باران را جمع می کنم توی سطل رنگ های زیبایش را توی بشکه می ریزم

و پدر انگار با نگاه عصبیت جاهلانه به مساله نگاه می کند .و پایانی تراژیک را رقم می زند .
پدرم روی پله ها نگاهم می کند
کند آه می کشد و سیگارش را پرت می
روی نفتی که خیس باران است

خب این چند وجهی بودن کلمات و سطرها و این تناقضات و کشف نشانه ها برای من ِ مخاطب خیلی لذت بخش است .اما مهدی عزیز آیا تنها همین برای شعریت متن کافی است ؟ این تمهیدات را در ژانرهای داستانی هم بارها شاهد بوده ایم .به نظر من لازم است این متن برای پر رنگ تر شدن خط فاصلش از داستان ،واجد اتفاقات بیشتری در سطح زبان باشد .

شما هم از نظراتت بی بهره ام نکن عزیز !

پایدار باشی

دزد عروسک :

سلام مهدی عزیز .(رخست)!
واما شعر .چیزی که در این شعر توجه مرا به خود جلب کرد نوع خاص نگاه روایتگرانه ی شاعر است .می شود اینگونه به این رویکرد خاص زبانی نگاه کرد که عنصر زبان نه تنها قادر است متن را به سمت و سوی نوعی باز آفرینی ذدر حوزه ی سلخت زبانی ببرد - این توانایی را نیز دارد که متن را دچار نوعی بیرون گریزی از مفاهیم خشک و بی روح (که امروزه با نام مستعار روایت متن را در بر گرفته اند )و سوق دادن آن به نقطه ای که من آنرا نقطه ی طلایی حادثه می نامم - خواهد بود .فرایندی که واژه ها واجزای خرد شده ی زبانی در فرایندی خود آگاه به آنجا می رسند که شاعر می خواهد نه آنجا که گاهی متن ببرد شاعر را به آنسوی دلخواه .
با همه ی این ها من فکر می کنم که این نوع تجربه ها هنوز به آنجا که باید
نرسیده اند .بی تردید زمان به همراه خود آگاهی شاعرانه بزودی این نوع تجربه ها را به بار خواهد نشاند .

مهرداد فلاح :

مهدی عزیز!
این عمد تو برای این که زبانت را ساده نشان بدهی ، گاهی بد جوری شعر را زمین می زند. با وجود این ، شعر طنازی ست این.

حامد نیکبخت :

مهدی عزیز سلام
یکی دو ماهی بود سر به اینترنت نزده بودم. دلم هم تنگ شده بود برایت.کار ها را خواندم باز هم می خوانم. و این کار اخیر بن مایه یه خوب و سختی را برای کار انتخاب کرده ایی . انتخاب و فضا سازی ها ، روابط دو دویی مولف و واقعیت و عناصر خاص و عام و پدیدار ها همگی خوب بود. ترتیب و جایگزینی داده ها و خط روایی اثر هم.
اما آنچه که این اثر از آن تهی ست وجود مولفه هایی ست که ادبیات را به شعر داستان و ... تقسیم می کند. منظورم مولفه هایی ثابت با تعریفی ثابت نیست.مسلمن مولفه های شعر هم به پیچیدگی خود شعر و به موازات زمان و شرایط پیرامونی شاعر در لحظه یه سرایش تاویل پذیر است . اما فقدان کوچکترین معیار ها به اندازه ایی بزرگ هست که آنچه را ما در تاثیر پذیری یک شعر بر مخاطب داریم حاصل نکند. من فکر می کنم اگر خشکی سطر ها ، وآزه های اضافی و کمی موسیقی در شعر بود با کار به مراتب بهتری روبرو بودیم. عینیت مفرط وآژه ها ( نه ابژه ها) اتفاقن باعث از دست رفتن عینیت خاص موقعیت ها شده است . آنقدر که مخاطب
دچار هیچ دریافت تازه ایی از روایت شاعر جز آنچه در ذهن از قبل داشته است نمی شود و موافقی که عنصر برجسته نیاز شعر امروز ارایه اثری به مخاطب فاقد هرنوع پیشینه یه فکری در اوست، تا در نهایت در فرایند خلق اثر و خوانش مخاطب اندیشه حذف شود. ( نه اندیشه به مثابه دریافت کننده و تحلیل گر صرف) ، اندیشه تجزیه و تحلیل گر با استفاده از اطلاعات هارد دیسک. درحالی که در اثر تو همه فرایند ها با توصل به اطلاعات قبلی ذهن خواننده به وقوع پیوسته است.
پایدارباشی رفیق

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 15:25
مرداب 
شعری از مجموعه ی دوم من ((از من و تو )) که مثل بسیاری از کتاب ها یک سالی است در ارشاد منتظر مجوز است.

 

مرداب

 

تمام این رودها به مرداب می ریزد

 

در تاریکی جسد های ماهیان مانده اند.

 

 

از اعماق بیرون می آیند

 

فانوسقه های خزه گرفته را محکم می کنند

 

فشنگ های خیس در خشاب های خیس

 

گلنگدن های زنگ زده را می کشند و

 

 با انگشتان استخوانی به ماهیان شلیک می کنند

 

بوی باروت

 

            صدای ماهیان

 

                         مرداب را آشفته کرده است

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 12:25