شهرداری قدراست کرده نگاهم می کند
یک بار مهتابی ا م را گرفت به خاطر بلندی اش
کاج رو برو را برید
پلاک پنجمان را کند
بعد..... فضای سبز را آورد توی پذیرایی
یک چار راه انداخت توی اتاق خواب
یک میدان هم وسط کوچه.....
درست پای همین چراغ قرمز با او دست دادم اولین بار
مثل چشم های زنم سرد بود
وقتی در را آنقدر محکم می بندد
صدای مجید تا پشت میدان کش می آید
آقای شهرداری مثل زنم لبخند می زند
وقتی از برف می گویم که می بارد روی شمعدانی ها
مثل زنم سر بر می گرداند
وقتی از چار دیواری جوادیه می گویم
تا صبح مته و آسفالت می ریزد توی سرم
مرا می برند به زاهدان و دورتر ها : کامیون ها تریلی ها ی نیمه شب...
به صورتم نگاه میکند
شانه هایش قدری بالا می رود و
با انگشت زنم خیابان را نشانم می دهد

