اسم خواهرم معصومه است
با اتوبوس ها می آید
صندلی های جلو
صندلی های عقب
می نشیند و پیاده می شود
همدان پالتویی به او میدهد
آبادان تلخ می شود در چای صبح با ترکشی دور روی صورت قهوه چی
رشت در گریه هایش پنهان می شود
تبریزی است اراکی کتاب هایش روی نمناکی تاقچه ای در بویر احمد
سی و سه پل ساندویچ نیم خورده اش را نگاه می کند
در پیاده روهای شیراز بالا می آورد تخت جمشید چشم می بندد
عطر کاشان می پیچد به موهاش
قم کبوترها را می نشاند بر کف دستش روی شانه ها
تهران بغلش میکند
بی شناسنامه با شناسنامه
مسافرخانه می خندد
هتل ها سربرمی گردانند
یکی دو چراغ یکی دو بوق
یکی می ایستد
می نشیند
قرمزی ناخن
سرخی لب ها
طلایی موهایش را می ریزد بیرون
پیاده رو...
لب های مانده بر سیگار
زیر قدم های عابران......خاموش میشود

