تبليغاتX
منگنه
آه ، شاعر ! از باران مگو بباران ! * 

با بررسی و خوانشِ شعرهای متعدد فارغ از زمان انتشار آنها و فارغ از دسته بندی های( حالا مستعمل شده ) می توان به رویکردی پیشروتر و زنده تر در رسیدن به رهیافتهای عَمَلی در حوزۀ شعر رسید .یکی از رهیافت ها به زعم نگارنده دو نوع متفاوتِ شعر در حوزۀ سرایش و زبانی است .یکی شعرهای « اجرا شونده » در حوزۀ تصویر سازی ، حادثۀ شعری و در نهایت ساخت و فرم و دیگری شعرهای « زبانی » و به زعم من « زمزمه گر » در ساختن بافت متنِ شعر و در نهایت ساخت و فرم مخصوص به خود است .

در شعری که من نام زمزمه گر یا به بیان دقیق تر « شعرهای مونولوگ گونه » به آن می دهم ، بافتِ شعر در خدمت زبانِ شاعر است و در بستر این زبان که لحن را با خود حمل می کند با شعرهایی روبرو می شویم که حوادث موجود در آن ها به عینیت و تجسم خلاق نزدیک نمی شود و تصویر سازی ها در حوزۀ مشابهت با عنصر دیگری که اندیشه های فرامتنیِ ( شاعر راوی ) را به رُخ می کشد بروز می کند . به عبارت دیگر تصویر سازی ها با منطق همنشینی به جای « آن » حلقۀ مفقود قرار می گیرد تا بیشتر ، شعر به سمت ساختاری مونولوگ گونه یا گفتگو با خود حرکت کند تا ساختی مرتبط با فرم اثر( فُرم روایت ، تصاویر و ماهیت خود ارجاع آنها ) .

اما در شعر « اجرا شونده » زبان و عناصر متن در خدمت ساختن بافتی حادثه مند و کنشگر حرکت می کنند و مخاطب بیشتر حادثه را می بیند تا زبانِ شاعر را چرا که به زعم نگارنده ، مخاطبِ شعر ، در شعر به دنبال زمزمه نیست به دنبالِ این نیست که با یک لحنِ ساکن و خسته کننده همراه شود ؛ به بیان دیگر ( مخاطب خوانندۀ متن ) به دنبال کشفِ فضاهای تجربه گر ( پراتیک )در شعر است که هم با زبانِ روزمرۀ او همسایگی های بیشتری داشته باشد و هم در خلال آن به سرزمین های ناشناختۀ زبان سفر کند . البته نگارندۀ این سطور به هیچ وجه نافی حرکت های پیشرو در « زبانِ شعر » نیست اما به چه قیمتی ، آیا شعرِ هفتاد را فراموش کرده ایم ؟« شعر هفتاد » پیش نهاد دهندۀ بسیار خوبی بود تا بدانیم که زبان ظرفیت های بسیاری برای باز تولید دارد اما باز می پرسم به چه قیمتی ؟ آیا جز این که طیف وسیعی از مخاطبان شعر را فراموش کرده و به تبع آن از دست داده ایم . بر می گردیم به بحث خودمان :

گفتیم که در شعرِ « اجرا شونده » زبان و عناصر متن در خدمت ساختن شعری حادثه مند و کنشگر حرکت می کنند ؛ در کتاب « آغوش من از سفر پُر است » سرودۀ فریاد شیری می توان هر دو نوع شعر را که بحث آن رفت پیدا کرد و به بررسی آنها از این منظر پرداخت :
« تا این گناه کهنه / زیر پوستم جا خوش کرده / دست از آغوش سفر بر نمی دارم / هر چند / با این برادران ناتنی / سر از بیراهه و چاه در می آورم / و این پیراهن کهنه / که پوست پر گناهم را پوشانده / بوی انتظارِ پدرم را می دهد / که هیچ گناهی را نپوشید و / بیراهه نرفت و / رفت . » (1)

ببینیم این شعر روی زبان زمزمه گونه ( گویی که شاعر با خویش نجوا می کند ) پدیدار می شود . عناصرمتن ، واژه گزینی ها و استفاده از واژه های : « برادران ناتنی » ، « چاه » ،
« پیراهن کهنه » « انتظار پدر » و همنشین شدن واژه ها در بافت این شعر و نحوۀ روایت آن از آغاز : « تا این گناه کهنه / زیر پوستم جا خوش کرده است » ما را با شعری دردمند روبرو می کند که تمام این عناصر برای « گفتن » آن دردِ حالا بخوانید اجتماعی ، سیاسی یا هر چه استفاده می گردد و عنصر شاعرانه ، کشف ارتباط این « استعاره ها » با جهانِ شاعر
راوی و به تبع آن مخاطب
خوانندۀ اثر است ؛ گفتمانی دردمند که واژه ها « آنی » نیستند که هستند بل بازگوکنندۀ « چیزِ » دیگرند که تنها « گفته » می شوند اما « اجرا » نمی گردند . حال این شعر :
« خرمالوها پیش از نامه ی من رسیده بودند / و هر چه به آفتاب اشاره می کردم / تو در باغ نبودی / ( کجایی پسرم تا سیر ببینمت / نکنه تو اون جهنم اسیر بشی ! ) / آفتاب غروب کرده بود / در نامۀ سربازی که / طعم گس گلوله می داد / زیر درخت خرمالو / من در باغ نبودم / و گرنه این همه سال / نامه ات را سربسته نمی جویدم / ( پوست بکن مادر / خرمالوها را با نامه ام پوست بکن / می بینی مردن چه طعم گسی دارد ! ) » (2)

با ورودیۀ شعر به وسط حادثه پرتاب می شویم : « خرمالوها پیش ار نامۀ من رسیده بودند» . هر چه پیش می روید با شعر همراه تر می گردید و آرام آرام ( دهان روایتگر ) شاعر را فراموش می کنید گویی با پرسوناژِ فیلمی همسفر شده اید و تصویرهای شعر مستند گونه از برابر چشمتان می گذرد و اتفاق می افتد و می گذرد و قسمت مهم قضیه « اتفاق افتادن » است همان « اجرا شدن » . این شعر به بستر درد دل های یک آرمانگر حرکت نمی کند ، از دهان راویی حرکت می کند که خود جزء لاینفکِ شعر است و در بافت اثر کنشمند می شود . مثالی دیگر :
« دست هایم را برای چیدن گلی بردم / که مین داشت زیر نگاهش و میم حرف اول نامش /
می خواستم خشکش کنم / و در یک پاکت نامۀ جنگلی / پُست کنم به تنهایی مادرم که ...     بووم ... / پاهایم را گذاشته بودم / روی دُم سنجاقکی که / آژیری کشید منطقۀ ممنوعه را      بووم ... / و چشم هایم اصلاً مال خودم نبود     بووم ... / داشت سیاهی می رفت / که برگشتم / با آژیر آمبولانس / رو  رو  رو  رو  رو ... / اَهَه ! / باز هم آمد / این مگس پُر آزار را می گویم / که روی دماغم جا خوش کرده است / لطفاً کیشش کنید / اگر روز رفته است        شب به خیر / می خواهم خواب جبهه را ببینم برادر ! » (3)

 

این نمونه نیز نمونۀ یک شعر « اجرا شونده » است . راوی از حادثه حرف نمی زند درون حادثه است و حادثه را اجرا می کند .

مقولۀ « اجرا » یکی از ارکان مهم در آفرینش شعر است . شاعر در این گونه شعرها خود به جای راوی خنثی وارد حادثه می شود و پله به پله ( مرحله به مرحله ) شعر را می سازد و با ساخت آن پیش می رود و حادثه ها « در لحظه » اتفاق می افتند ؛ شعر زلزلۀ علی عبدالرضایی از جمله اینگونه شعرهاست ؛ راوی شاعر به جای توصیفِ زلزله ، زلزله را اجرا می کند و به فرمی قدرتمند دست پیدا می کند فرمی که در پسِ یک ساختارِ منسجم و با بهره گیری از زبان ساده پیش می رود و متن شعر را باور پذیر می سازد گویی خودِ شاعر راوی جزیی از « متن » است و نه توصیف گر صرف . با آغازِ جریانی که به زبان اهمیت می داد کم کم از شعرهای اجرا شونده دور شدیم و فضای شعری به سمت ساختارهای توصیفی پیش رفت به طوری که ژرف ساخت های زبانی قربانی رو ساخت ها و شکستن نحو و دستور زبان شد . تا جایی که به « ژانری » از شعر رسیدیم که دیگر در جهت حذف معنا از شعر حرکت کرد و بس و شعرها جز « بازی های زبانی» ،
« تغییر جایگاه دال ها و مدلول ها در جهت رسیدن به فرمی نو در روایت » ،
« طنزهای ژورنالیستی » و غیره ره به جایی نبرد .

همواره شعرهایی ماندگارند که اولاً رشته های نامریی پیوند با زبان مردم را حفظ کنند ثانیاً بر بستر زبانی ساده به خلق جهانهای نامکشوف بپردازند و این جز با غنا بخشیدن جز با عمق بخشیدن میسر نمی شود و عمق چیزی نیست جز« معنا ».

مسأله زبان و زبانِ محوری چیزی نیست که یک شبه ( بخوانید یک دهه ) دچار تحول شود . تا زبانِ ما در سیر تحول و تطور تاریخی تبدیل به نحله های دیگر و نحوهای جدید نشود ، نمی توان چیزی را به آن تزریق کرد . چرا که رکن اصلی زبان معنا در بستر نحوهای معهود خود به زندگی ادامه می دهد و نمی توان به اسرار ،« معنا » را همسطح زبانی هنجار گریز ،
دِ فورمه و متحول کرد .

شاعر در جایگاه آفریننده ای است که آفرینشش زبان است ، فرآورده ای که بر بستر فرهنگی تاریخی در مناسبت با متونِ پیش از خود تولید می شود تا خوانشی متفاوت از جهان بیرون از متن ارائه دهد .

 

 

پا نوشت :

* از امثال هندوستانی .

(1) «  شعر گُناه » - آغوش من از سفر پُر است فریاد شیری نیم نگاه فروردین 1381 .

(2) شعر « نامه ای بعد از جنگ » - همان .

(3) شعرِ « 80% » - همان جا .

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 22:42