تبليغاتX
منگنه
مکرفون ها  
 

انگشتانش هوا را می درد

 

مکرفون ها می لرزند

 

بلوچ می شود

 

کردی

 

دستار می بندد

 

با لهجه ی گیلکی 

 

روی موج های تلوزیون   بندری می زند

 

اصفهانی می خواند    لر می شود تفنگ بر می دارد از قبیله ی دور  روی  ماهواره ها

 

برج میلاد فرو می کند درابر

 

ایرانی می شود

 

اصیل  

  

خلیج را فارس می خواند با  لب های عربی فلسطین می رقصد  پشت مکرفون !!!!!!

 

سهم مارا می خواند   روی صندلی ها  

 

شهسوار را دوست ندارد برای  نارنج هاش

 

لنگرود را به خاطر  چمخاله و پل خشتی  شیطان می خواند لا هیجان را

 

اردبیل می ریزد از گردنه ها   میدان شهرداری تبریز گوش می کند

 

  تهران می رود  پشت مکرفون

 

می لرزیم روی صندلی ها         کنار تکه های تخت جمشید 

 

می لرزیم  در ایستگاه اتوبوس  روی ریل های مترو  پشت کیوسک روزنامه ها

 

می لرزیم  با بهمن 86  زیر برف ها و بی باران  شالیزار  کنار ترک های پرتقال

 

بلند می شویم

 

صندلی ها را رها می کنیم

 

بر می گردیم درون صف ها

 

برمیگردیم به ایستگاهها

 

بر می گردیم ........

 

 باران همچنان می بارد روی صندلی ها ................

 

 

         --------------------------------------------------------------------------------------

اسماعیل مهرانفر :

سلام مهدی جان
عیان است که نوعی تحرک در نوع نوشتار و زبانی که به کار گرفته ای در جریان است
اما به سهم خود این تحرکات نمی توانند مهدی حسین زاده را در عصری که داریم به سوی انفجار می رویم از جا تکان بدهد . کمی روی زبانت درگیری ام زیاد شد از این به بعد رفیق
دارم می شنوم هنوز

کورش همه خانی :

مهدی عزیز و گرامی در این هوای غربت سرد سوئد و با این شعر زیبا و تداعی یاد خیلی از عزیزان شمالی و بعضی کمی بی وفا مسر ور شدم .ممنون از حضور گرمت.

ژاله سیفی :

سلام آقای حسین زاده
به نظر من با توجه به فضای انتقادی شعر برش های مختلفی از جامعه و اشیاء در کنار
هم قرار گرفته اند
اصولن این زبان برای اینگونه شعرها (انتقادی) مناسب است چرا که در شعر های انتقادی
ما خواسته و ناخواسته به سمت شعار می رویم ( البنه در این شعرها جزو عیب کار نیست )
آنچه در کلیت این شعر خودنمایی می کند این است که کلمات عریان
و بدون هیچ کار کرد درونی خودشان را به نمایش گذاشته اند پس شعر روند بیرونی دارد
و کامات در جایگاه خودشان و در لباس خودشان ظاهر شده اند
مثل :
/ بلوچ می شود /
/ ایرانی می شود /
/ شهسوار را دوست ندارد برای نارنج هاش /
و ...

چون شعر در درون خودش اتفاق نمی افتد و به ندرت سطرها تاویل پذیرند پس در جاهایی وجود
سطر های شاعرانه و درخشان به محتوا و ساختار شعر کمک کرده است
مثل این سطر ها :
/ انگشتانش هوا را می درد /
/ برج میلاد فرو می کند در ابر /
و ...
................................................
از زاویه ای دیگر جها ن بینی شاعر در این شعر محدود و بسته نیست
به جای یک روزنه از بلندی و بالا به اشیاء و پیرامون نگاه می کند
و به سمت تجربه کردن پیش می رود

/ بر میگردیم به ایستگا هها /
/ بر می گردیم ......... /
/ باران همچنان می بارد روی صندلی ها .......... /

و به امید پایان انتظار و بارانی بهاری و روز های خوش
موفق باشید
با احترام : ژاله سیفی

بهزاد خواجات :

عزیز من ! در کارت حرکت مشهود است و بزرگ ترین وجه این حرکت رهایی از بند رمانتیکی است ک شعرت را در قبضه داشت . حالا می دانی که شعر بیان زیبایی ها و احساسی گری نیست . البته زبان کارت هنوز در اول راه است و این مشکل با ممارست حل می شود . بیشتر بخوان چون راه را درست می روی . به رسم الخط و علایم نوشتاری هم توچه کن . چند علامت تعجب !!!!!! نشانه ی تعجب زیاد نمی تواند باشد .

مینو نصرت :

در این کار راوی ، گوش است و بدن / گوشی که می شنود و تنی که می لرزد !
زیرا دهان ها بدل به غاری شده اند که عنکبوتها بر آن تار می تنند . آنسوی این غار بی گمان رسولی پنهان است .
روایت از کلمه ی نخست تا انتها..زخمی ست که با پنجه های قدرتمند کسی که مثل تمام قدرتمندان است شروع به دریدن هوا کرده است تا .... بند بند اجزای برش کوچکی از جهان ،ایران السلطنه . برشی با ملیت ها و قبیله های گوناگون ، همسایه های دیوار به دیوار ی که ناباور ند به این همزیستی . چرا؟؟
شعبده گردان هر لحظه با جامه ای از یک قوم یا قبیله بر آن است که صحنه گردانی کند که می کند و تماشاگران بر صندلی ها میخکوب شده اند ً
سطر اول چتریست که تمام روایت را زیر پوشش خود دارد اتفاقی که در قحطی انسان می افتد و تماشاگران با وجودیکه در دل خدا خدا میکنند برای خرگوشی که از کلاه بیرون می پرد کف می زنند و هورا می کشند !!
در این شعر انسان به کما رفته است روحش در جایی دیگر سیر میکند و تن اش ملعبه ای ست در دست بازی گردان. او قادر است هنوز بلرزاند و این لرزش حدیث سرمای درون است و ترس .حشراتی که حول نور تجمع میکنند . نوری ناباور به سوخت بی انتهای درون . روایت روایت " اگر حباب بشکند .!!" است و نمی شکند . پس بر می گردیم تو صف ها ی همیشه و نوبت خود را انتظار می کشیم ...

میثم متاجی :

سلام مهدی عزیز . شعر را خواندم و خوب موج سواری خوبی دارد این شعر . تعدد عناصر خود مخاطب را از سویی به سوی دیگر پرتاب می کند . شعر دلچسبی بود و درک من این را می گوید اما وقتی می خواهم بفهمم اش احساس می کنم چیزی کم دارد . کلمات خوب نقش بازی می کنند اما به درونم نفوذ نمی کنند . این کاملا بداهه است و ممکن است زمانی دیگر از این کار لذت بیشتری ببرم .
موفق باشی.

جلیل قیصری :

شعر فقط بیان رمانتیک حس وحال بشری و پدیده های طبیعی و اجتماعی نیست و تنها بیان زیبایی ها نیست بلکه بیان زیبایی شنا سانه و استحاله ی عاطفی همه ی این چیز هاست در درون شاعر ،این شعر یک سفارش اجتماعی است با روند بیرونی که گاه کار را خشک جلوه می دهد کد ها ی که درجای جای شعر هست این روند را قدری تعدیل می کند عناصر و اماکن شعری اگر چه بومی ایرانی اند باعث اشتراک معنایی هم می شوند .حرکت از وجوه بارز این شعر است و مصالح شعری در این حرکت خوب به کار گرفته شده اند اگرچه این گمان پیش می آید که برخی از اسامی و اماکن را می شود در شعر جا به جا کرد اما پایان بندی شعر خوب نشسته است و باعث تعدیل این ذهنیت می شود زبان شعر در برخی از پاره ها می توانست سهم عین و ذهن را متعادل کند اما شاید سرشت شعر این روند را ایجاب می کند بدون شک این شعر از شعر پست قبلی شاعر بسیار فراتراست و این خوب است چرا که به قول شاملوی بزرگ آخرین شعر هر شاعر باید مثل آخرین آواز قو و...باشد .

باران سپید :

سلام
ممنون از دعوتتان.

البته شعر به چشم اندازهائی وسیع تر از معنا نظر دارد ...

تهران می رود پشت میکروفون... شعر می خواند حالا!

موفق باشید.

مصطفا فخرایی :

سلام دوست عزیز!
روایت مداری و استفاده از امکانات داستانی شعر شما را به پیش می برد. حساسیت های زبانی تان اگر چه اندکی چهره می نماید اما قابل ستایش است .
آن چه آفت شعر شماست بیان محتوا و مفهومی از پیش اندیشیده شده است که کمتر فرصتی به زبان و شگرد های شعری می دهد و این از قدرت تاویلی شعر می کاهد. ...
لذت بردم.

ابوالفضل حسنی :

سلام
کار کرد زبانی کار بیشتر شده و گزاره ها پر تپش تر نسبت به کار های قبل هستند ...
از اوایل کار بیشتر خوشم امد تا از وسط به بعد کار ....مرسی

مهرداد فلاح :

مهدی جان!
بیش از این چشم داریم
.............................
سفر از همه سو مسافر دارد...
..
..
..
شاعر شنا نمی داند شما که می دانید!

منیژه رزاقی (قاصدک) :

سلام
جناب آقای حسین زاده عزیز
وجه مشترک در کارهای دوستان تنکابنی این اسم بردن از بهار نارنج های تنکابن و اسم خاص...شده!
فکر نمی کنم رفتن از شهری به شهر دیگر و نام بردن از مکان هایی که من ندیدم (در شعر ) صرفا به تحرک(حرکت) در شعر بیانجامد!... گاهی خیال می کنم اگر قرار است شعری را روایت کنیم بهتر است از یک مکان باشد و نه این همه جا ...
حالا آیا واقعا شعر قرار است روایت شود یا روایت شعر؟
ممنونم از اطلاع رسانی تان ...

طولانی تر از سکوت...

فردین شهبازی :

سلام مهدی جان
کار را خواندم و گرفتم چی شد.
اگر اینکار تاریخ مصرف پیدا کند به خاطر آوردن کلیاتی بدون کارکرد و جزئیاتی مثل تاریخ و مکان بارش برف است که برجسته تر شد. در واقع این دو مقوله ای کاملا" جدا از همند.
کلی نظر دادم.
باز می خوانم.

برف بهاری :

سلام. شعر قشنگی بود .حرکت از او که ایرانی میشودو اصیل تا ما به خوبی صورت گرفته بود. ولی اوایل شاعرانه تر بود...

علی اصغر کرمی :

سلام ......مهدی عزیز ((لر می شود تفنگ بر می دارد از قبیله ی دور روی ماهواره ها))مرسی این کار دارد سیگار میکشد یعنی لذت بردم اینم که نوشتم یعنی اینکه حتما بیام و دوباره بخوانم و بخوانم...
تا چند ساعت دیگر .
تلخ نباشی.

فرهاد :

سلام
رقص نشانه ها و جزئی نگری در ارتباط و دارای جفرافیا بودن در عین بی مکانی و استحاله شدن عناصر اینها میتوانند یک کار را از سطح متوسط کمی به بالا حرکت دهند...
بکارگیری مشخصه های مکانی که خاص کننده جغرافیای مشخصی است به خودی خود نمیتواند فضای کارکردی موفقی باشد چون مکانی برخورد کردن با شعر اگر وجه تقابلی داشته باشد کلیت کار را دچار سکسکه خواهد کرد و این کاملا بطن یک نقاشی است که دارای رنگهای مختلفی میتواند باشد... آیا هر رنگی دارای همنشینی یکسانی است یا نه ؟
طبیعتا جواب منفی است...

من خیلی کلی نگاه کردم به این شعر که بعضی موارد از دیدگاه من به این کار
میخورد و بعضی هم نه...

ولی در کل زبان کار زبانی خوبی است و ترکیبهای بوجود آمده بعضا تکان دهنده اند...

مخصوصا گزاره (می لرزیم با بهمن 86 زیر برف ها و بی باران شالیزار کنار ترک های پرتقال) که خیلی برای من زیبا و دارای ضربه است...

دستت درد نکند...

مازیار عارفانی :

سلام
وقتی بحث از روایت می شود ، باید نوع روایت را نیز مشخص کرد. معروفترین روایت ها شاید روایت های خطی، غیر خطی، گسسته ، دوری و ... باشند.
1) روایت منسجم نوعی از روایت است که زمان و مکان در اثر رو به جلو و منطقی جلوه می کند (همچون شعرهای آی آدم ها ، ققنوس، ری را و ... نیما یوشیج یا رمان کوری ژوزه ساراماگو).
2) روایت غیر خطی زمان و مکان رو به جلو و منطقی را در ظاهر همچون ورق های بازی بر می زند و درهم خورده نشان می دهد(همچون شعر به زردی کاه ، اثر ناظم حکمت یا رمان بار هستی نوشته ی میلان کوندرا)
3) در روایت گسسته ما با زمان و مکان های نامشخصی روبرو هستیم که به راحتی نمی توان معادله را حل کرد (مثل شعرهای باباچاهی یا رویایی و ... یا رمان بوف کور هدایت)
4) در روایت دوری هم اثر از هرجایی که اغاز شده، حرکت می کند و در همانجا پایان می یابد( مثل بعضی از چهار پاره های نادرپور یا شعر بلند سنگ آفتاب اثر اکتاویو پاز)
بدیت ترتیب هر روایت در چهارچوبی خاص ،تقریبا ( و نه تماما ) قابل شناسایی است. اما در هر دوره خاص ، نوعی از روایت ، وجه غالب اثار همان عصر می شود. مثلا در دوره نیما روایت خطی وجه غالب بود و در دهه چهل روایت غیر خطی و در دهه ی هفتاد روایت گسسته و ... شاید دلیل این امر هم چندان غیر قابل توجیه نباشد، زیرا می توان اینگونه تعبیر کرد که هر عصری نیاز به نوعی از روایت دارد تا در عین هنری بودن ، اجتماعی و یکه نیز باشد. اگر بخواهیم نوع روایت این کار را مشخص کنیم ، این اثر بیشتر به سمت روایت غیر خطی تمایل دارد ، در شرایطی که طبق برداشت من روایت غالب عصر ما نوعی روایت خطی است.( که البته این به معنای نقطه ضعف اثر نیست).

با این وصف اولین سئوالی که در ذهن من ایجاد می شود این است که چرا در این متن زمان و مکان تابع قراردادهای اشنای ذهنی نمی شوند و می خواهند از جنسی دیگر باشند؟؟؟ شاید دلیل این امر را باید در حوزه ی فرم اثر جستجو کرد که با مرکزیت مکرفون ،می خواهد سرزمینی را روایت کند. در واقع ما در این اثر بیینده ( و نه شنونده ی ) مکرفونی هستیم که می خواهد سرزمینی را روایت کند. در شعر بودن این اثر نمی توان شک کرد و در اینکه یک اشنازدایی قدرتمند و یک حس امیزی قدر اتفاق افتاده است، زیرا راوی به جای اینکه صدای مکرفون را به گوش ما برساند ، دوربین برداشته و لحظه به لحظه دارد مکرفون را برای ما نمایش می دهد. ما شنونده مکرفون نیستیم ، بلکه بیننده ی ان قلمداد می شویم و این نقطه ی اوج کار است که در سرتاسر اثر گسترده شده است. با تمام این اوصاف نمی توان گفت که ما شعر خوبی شنیده ایم یا دیده ایم ، زیرا این اشنازدایی و حس امیزی قدرتمند در لابلای خطابه های سیاسی و تکنیک های زبانی مندرس گم شده و به سختی می توان ان را به هنگام خوانش عاطفی اثر دریافت کرد. به اعتقاد من این متن بیش از اندازه سیاسی شده و وجهه ی هنری خودش را از دست داده است.
......./ خلیج را فارس می خواند با لب های عربی فلسطین می رقصد پشت مکرفون !!!!!!/.........
دوربین را فقط به سمت های سیاسی می برد. صداهای سیاسی را حذف می کند و تصویرهای سیاسی را به رخ می کشد.
.........../لر می شود تفنگ بر می دارد از قبیله ی دور روی ماهواره ها /برج میلاد فرو می کند درابر/...............
نتوانسته مثلا آنطوری که شیمبوروسکا از یک دانه ی شن یا پیاز کارکرد های غیر سیاسی می کشد (و در عین حال سیاسی ترین شعرها را می گوید) از مکرفون سطرهای شاعرانه ی غیر شعاری استخراج کند. شاید به همین دلیل باشد که ناخوداگاه ، روایت غیر خطی را بهترین راه گریز از این عدم التزام به هنری بودن متن بر می گزیند تا شعر را حرفه ای تر نشان دهد. در شرایطی که شعر حرفه ای ، شعری ست که هیچگاه هنری بودن را فدای سیاسی بودن نمی کند و در عین حال سیاسی ترین چیزهاست.

ممنونم......

معصومه مظفری :

سلام مهدی عزیز!
کم کم داریم می رسیم به آنجا که هی فریاد نکشیم فضای شعری ادبیات ما بی نهایت انتزاعی است...که در جهان فانتزی زندگی می کنیم و شاعران ما بیش از آنکه زیست جهان خود را به تصویر بکشند اسیر توهمات خود هستند...اینکه به مفاهیم بزرگی چون مرگ و زندگی و عشق دست بیاویزند و از همه چیز زندگی دور شوند...
ولی در شعرهایی که من از تو می خوانم این تخیل شاعرانه زیست جهان شاعر را تصویر می کند...زیست جهانی که در آن تنها میکروفن ها حرف می زنند به جای همه مردم...یک نفر جای همه ما تصمیم می گیرد...حرف می زند و می رقصد و اوست که تعیین می کند کجا خوب است و کجا بد؟ هر جا که دوست ندارد بد می شود و هر جا که دوست می دارد...و ما می لرزیم روی تکه های تخت جمشید که انگار تکه تکه های بدن خودمان است..و همه چیز در تهران تمام می شود...همه چیز...برفی که می بارد و شالیزارهای بی باران شمال که من می بینم و تو....و چه طنز غریبی در این سطر نهفته است...و تکرار همه چیز و اینکه باید دوباره برگردیم توی صف...بعد یک بازنمایی از خودمان توسط دیگری دوباره خودمان را بر دوش بکشیم و برگردیم به ایستگاه...و باران همچنان می بارد روی صندلی ها....و چه پایان بندی خوبی برای این شعر...باران همه چیز را می شورد و پاک می کند...همه ناراحتی ها را و همه صف ها را...و شاید پایان غم انگیز یک ملت را...
مهدی جان حس می کنم کمی توجه به جنبه احساسی کار و امتزاج افق معنا و زبان می تواند به کار غنای بیشتری ببخشد...
از کار لذت بردم...
همیشه شاعر...همیشه بهاری...

احسان رستمی :

سلام مهدی حسین زاده .............

کلمه ومفهوم مکروفن جدیدترین وشاعرانه ترین کلمه ومفهومی بود که درگیرم کرد .....

علی رضا فرزانه :

مکان وحرکت دو عنصر اصلی این متن است از کلمه ومفهوم متن استفاده کردم تا صرفا از تولید به مصرف نرسیم.، بل در خوانش آن از تولید به تولیدی دیگر برسیم .شاعر ،فردی است که در این متن تبدیل به افراد میشود (که برای خواننده هم در فرایند متن اینطور امکانی است)وحرکت با نگاه وعمدا روایت وکمتر انتقاد آ غاز می شود با ابزاری از دنیای مدرن(میکرفون)وصدایی که در آن آشکارا پنهان است .باسرعتی که خاص میکرفون ،مترو .......است، شتاب زده پیراهن عوض می کند وهویت ها را نه چندان تجربه وتامل که مرور می کند زیرا کلمات نه به کشف احساس وهمدلی ویژه ای می رسندونه مبدل به نگاهی هستی شناسانه ویا جامعه شناختانه.اما در پایان به مکثی زیبا وتاحدودی رومانتک وتصویری آرام می رسیم به صندلی های خالی وبارش باران .که اگر فضا سازی ها در کل متن بیشتر بود ما با گفت وگو های بیشتری در متن همراه می شدیم.

حامد رمضانی :

سلام شاعر
توی این شعر من با سوژه ی میکرفونی روبرو هستم که به گونه ای استبدادی دارد همه چیز و همه جا را به سلیقه خودش تعریف می کند. در واقع ذهنیتی به نام استبداد که عینیتی به شکل میکرفون یافته... و نیز با گزاره هایی که کنایه میزند یه عوامفریبی های اهل قدرت :
((بلوچ می شود / کردی / دستار می بندد / با لهجه ی گیلکی / روی موج های تلوزیون بندری می زند))
((خلیج را فارس می خواند با لب های عربی فلسطین می رقصد پشت مکرفون))
کنایه به حماقتی که مجال سخن به دیگری نمیدهد:
((لر می شود تفنگ بر می دارد از قبیله ی دور روی ماهواره ها))
و نیز کنایه به استبداد_زدگی مردمی ساده دل که به آسانی آنچه را که به ایشان شنوانده می شود ، باور می کنند:
((اردبیل می ریزد از گردنه ها میدان شهرداری تبریز گوش می کند))
از بارانی که در خیلی از شعر ها بیش از اندازه زیادی ((همچنان می بارد)) اگر صرف نظر کنم ، در پایان شعر دقیقا با یک نتیجه گیری هم روبرو هستیم:
((بر می گردیم درون صف ها / برمیگردیم به ایستگاهها / بر می گردیم.......)) که مفاهیم ارتجاع ، فردیت ستیزی و توقف را تداعی میکنند.
پس من خودم را در مواجهه با مجموعه ای کنایی روبرو می بینم... کنایه هایی که برخلاف کنایه های کلاسیک قراردادی نیستند بلکه تصویری اند...کنایه های راوی که او هم مقابل این مکروفون روی یکی از صندلی ها نشانده شده و تنها کاری که از دستش بر می آید این است که به نجوا و طنز این کنایه هارا "غیررسمی زمزمه کند."
شعر سعی دارد کنایه ها را در زبانی روایی فرمی جدید بدهد و از تک تک این گزاره (کنایه) های وابسته به جهان بیرون متن ، مجموعه جهان مستقل متن را بوجود بیاورد. (با این توضیح که در شعرهای سیاسی استقلال نسبی است. وبه خصوص شعرهای سیاسی که جنبه ی انتقاد به مسائل روزمره را هم دارند.)

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 0:49
 
 

پلیس ها را دور زدیم

 

پیچیدیم توی یک فرعی    بن بست آمد

 

برگشتیم

 

دو چراغ قرمز یک گردش به چپ ممنوع 

 

گیتار می کوبید به شیشه ها

 

صدای لاستیک بلند شد توی ورودی همت

 

نور از چراغ برق های اتوبان می ریخت روی شیشه و می افتاد روی آسفالت

 

سومی را به سلامتی رفقای رفته تا آنسوی آبها با پرواز صبح مهرآباد....... رفتیم  بالا 

 

    بالا 

         بالاتر ............

 

گیتار می کوبید به شیشه ها

 

یه لحظه تاریک شد تهران    قرمز شد       خون شد روی شیشه ها

 

پشتی هرچه داشت بالا آوردروی صندلی ها

 

سرم پرت شد به عقب

 

صدای ترمز گیتار را خفه کرد

 

.........................................

 

.....................................

 

..................................

 

در را باز کردم 

 

آسفالت گرم شد با تن زن     روی رد خون تا کیف 

 

رژ لب     آینه ی شکسته        پاکت سیگار    طلایی موهایش ریخت روی آسفالت

 

لبهایش جنبید  یک لحظه       پلک هایش افتاد

 

انگشتش انتهای اتوبان را نشان می داد

 

 

مهدی فیض بحر

 

سلام آقای حسین زاده
این کار از نظر من با این چند بار خوانشی که داشتم در کل شعریتی نداشت
با توجه به یک سری عناصر زیبایی شناختی در شعر که به انها اعتقاد دارم
یه فرار از پلیس توسط چند تا جوان مست که صدای اسپیکر اتومبیلشون بالاست و یک تصادف به هر دلیل که با اشاره انگشت زن به انتهای اتوبان ختم میشه که شاید ...
نمیدونم ولی فکر نمیکنم بتونه نشانه چیزی باشه
فقط متن کمی بخاطر گذر از صحنه ها با یک سری کلمات دارای پیچیدگی کاذب شده از نظر من که انگار داره بخاطر اینکه نمیتونه به شعریت دست پیدا کنه خوش رو پشت این پیچیدگی پنهان کرده .
حالا این همه عناصر با هم جمع شدن که بتونن یک صحنه تصادف رو تعریف کنند
من هنوز به دنبال شعریت میگردم ....
یا علی

 

پیروزه قلی پور

 

سلام دوست همدیار

شعرتان را خواندم
به نظر من بیشتر به یک داستان کوتاه با زبان اندکی شاعرانه شبیه است
و منقطع کردن جملات و سطر به سطر نوشتن کمکی به شعر شدن آن نکرده است

با امید به آثاری بهتر

حمید تقی آبادی

سلام مهدی جان
من یکبار این نوشته را بدون تقطیع پلکانی نوشتم. به این شکل درآمد:

"پلیس ها را دور زدیم پیچیدیم توی یک فرعی.بن بست آمد.برگشتیم.دو چراغ قرمز یک گردش به چپ ممنوع.
گیتار می کوبید به شیشه ها.صدای لاستیک بلند شد توی ورودی همت.نور از چراغ برق های اتوبان می ریخت روی شیشه و می افتاد روی آسفالت.
سومی را به سلامتی رفقای رفته تا آنسوی آبها با پرواز صبح مهرآباد....... رفتیم بالا
بالا.بالاتر ............
گیتار می کوبید به شیشه ها
یه لحظه تاریک شد تهران،قرمز شد،خون شد روی شیشه ها.پشتی هرچه داشت بالا آوردروی صندلی ها.سرم پرت شد به عقب.صدای ترمز گیتار را خفه کرد
.........................................
.....................................
..................................
در را باز کردم .آسفالت گرم شد با تن زن.روی رد خون تا کیف
رژ لب.آینه ی شکسته.پاکت سیگار.طلایی موهایش ریخت روی آسفالت.لبهایش جنبیدیک لحظه. پلک هایش افتاد
انگشتش انتهای اتوبان را نشان می داد"

بعد دقت کردم ببینم آیا این نوشته از این نوع تقطیع غیرشعری می گریزد یا نه. همانطور که می بینیم جواب منفی است.نمی گریزد.اتفاقا این نوشته به راحتی به فرم نثری رضایت می دهد و با آن یا در آن می نشیند.در حالی که به گمان من، شعر در گریز از همین حالت یکسره نثرگونه و بعد در فاصله ی تبدیل به غیر نثر و بده بستان فرمیک با نثر است که به وجود می آید.

خب دلیل به وجود آمدن این وضعیت در این نوشته چیست؟
به نظر من اینهاست:

1-توصیف: استفاده ی مصرانه نویسنده در بیان توصیفی و استفاده از عناصر وصف گرا در پیشبرد روایتش یکی از این دلایل است:

در را باز کردم

آسفالت گرم شد با تن زن روی رد خون تا کیف

رژ لب آینه ی شکسته پاکت سیگار طلایی موهایش ریخت روی آسفالت

یااین سطر:
نور از چراغ برق های اتوبان می ریخت روی شیشه و می افتاد روی آسفالت

این وضعیت باعث شده که ما از ابتدا تا انتهای این نوشته با یک لحن با یک راوی و با یک روایت خطی ساده که سعی در بازنمایی متفاوت یک واقعه دارد روبرو باشیم که خب به همین دلیل هم توصیف جایی برای استفاده از دیگر عناصر در نوشته نمی گذارد.نتیجه این امر هم مشخص است:اتکای نوشته یا نویسنده با پایان بندی متن.

2- نحو زبان: استفاده ی فرمال و گاه تصنعی از نحو نیز مثل " بن بست امد" " گیتار میکوبید..." " صدای لاستیک بلند شد" و " نور چراغ می ریخت.." از دیگر دلایل فایق آمدن نثر بر شعر در نوشته ی فوق است که با اتکا بر نوعی تشخیص در مجاز مرسل بوجود آمده است و به گمان من اصرار بر استفاده از این نوع نحو در روایت این نوشتار باعث متولد نشدن چیزی به نام شعر شده و میشود. مضافا بر اینکه خلاقیت و جسارت شاعر را هم نشان نمی دهد و در نهایت کیفی کردن شعر را به نفع کمی کردن آن کنار زده و باعث خلق اینگونه سطور می شود:

یه لحظه تاریک شد تهران قرمز شد خون شد روی شیشه ها

زنجیره ی زبانی را در جهت تکمیل یک روایت ساده و مضمونی مشخص کامل کردن و مدام نثروارگی متن را برشعروارگی آن تکمیل کردن، دور شدن از منطق شعری به سمت منطق نثری است که این نوشته به آن دچار شده. من هرچه گشتم و دقیق شدم چیزی از شعر به عنوان عنصر برجسته حتی با تکیه بر عینیت گرایی مورد پسند حسین زاده در این نوشته ندیدم......جز ایجاز....آنهم در وصفها.... که به همین دلیل به گمان من این متن یک داستانک است.
حتی اگر شعر نباشد.

اسماعیل مهرانفر

سلام مهدی جان
شعرت را خواندم و تاحدودی با پیش زمینه های اجتماعی اش که رویکرد جدید تری داشت حال کردم
اساسا در اثاری اینچنین زبان در لفاف معنا نمی پیچد و این شعر هم همینطور بود و تا جایی که ذائقه ی مخاطب می طلبید همراهش بود .

مینو نصرت

به دنبال چند بار خوانش شعر ، احساس میکنم واقعه ای را که در یکی از اتوبانها و یا خیابانهای شهر افتاده است را آقای حسین زاده نوشته است .درشعر حادثه ای قرار نیست در بیرون بیفتد الا در درون شاعر .یعنی رابطه ی پیچک وار شاعر با حوادثی که در بیرون می افتد به تکانه ی ملایم معجزه در ذهن شاعر می انجامد . و نمی پذیرم نام شاعر را با راوی عوض کنم . و به جابه جا کردن کلمات و هر آنچه هست بدون آنکه ، کمی از آنچه هست را بشکند اعتقاد ندارم . شعر ، شاعر را روی موانع و سنت ها و تابوها می کشد و اگر قادر به شکستن آنها نبود کمی صیقل می دهد لبه های تیز و دردناکشان را . در این شعر ابه قول آقای تقی آبادی از این دست اتفاق ها نیفتاده است . تصویری از یک روایت که این روزها مدام در کوچه ها و خیابان ها می افتد . دوست دارم مهدی را در سطر سطر نوشته هایش بخوانم . در این شعر او غایب است و نگاهش را به واقعه و جهان در پشت روایت پنهان کرده است

معصومه مظفری

سلام مهدی عزیز!
مثل اینکه من هم با حمید تقی آبادی عزیز موافقم...شعرت به توصیف رسیده است و البته توصیف های شاعرانه...ولی کارکرد این توصیف چیست؟آیا دریچه تازه ای رو به دنیای تازه باز می کند یا نه! مرا در همان توصیف صرف رها می کند...مهدی عزیز برای رسیدن به نقطه ای که بودلر از آن به نام کشف شاعرانه یاد می کند چیزی که نیاز است حسی است که پشت واژگان می خوابد...چه بسیار کارها که نه تصویری هستند و نه توصیفی ولی ذهن مخاطب را مدتها به خود مشغول می کند...استفاده از زبان تصویر همان قدر که می تواند در بستر سازی و گسُترش متن شعری کمک کند...به همان نسبت می تواند باعث تقلیل گرایی در شعر شود و شعر را تا حد یک گزارش یا توصیف صرف پایین بیاورد و آنچه برای من کاملا مشهود است این است که مهدی حسین زاده شاعر خوبی است و از تجربه کردن گذشته است... پس این کار را به پای تجربه کردن نمی گذارم...
همیشه راههای تازه ای برای کشف وجود دارد...کافی است که چشم هایمان را به روی همه چیز باز کنیم...
انتظار ما از شاعری چون حسین زاده بالاست...همین...
همیشه شاعر...همیشه بهاری...

ابوالفضل حسنی

سلام مهدی عزیز
من فکر می کنم این کار انقدر ها هم دوستان می گویند نیست : در ژرفنای این کار عا طفه ای حکم فرما می باشد که مخصوص مهدی است مثلن می توان گفت اثبات عا طفی متن از نوع نجدی یا می توان گفت اثبات عا طفی متن از نوع فروغ و یا هر کسی دیگر حالا اینجا یک نوع اثبات عا طفی وجود دارد که از نوع مهدی حسین زاده می باشد و این بر می گردد به نوع رفتاری که این مو لف با کلمه دارد پس این متن اظهار می کند شا خصی دارد به نام نگاه مولفش به پیرامون که با سایر نگاه ها فرق کرده و یکه است - از نظر شعریت کل کار هم که یکی یا دوتا از دوستان اشاره کردند بر عکس معتقدم که در کل شعر مند است یعنی متن در بی سر انجامی دفن و گم و گور نمی شود بلکه به انجام می رسد سطر اخر این متن حاوی این مطلب است که این اتو بان غیر از اتوبان زندگی چه می تواند باشد ؟!
اما من از مهدی حسین زاده انتظار دارم همه سطر هاش به پرو پا قرصی این سطر ها باشد:
پلیس ها را دور زدیم
............
گیتار می کوبید به شیشه ها(البته من :گیتار می کوبید روی شیشه ها - را بیشتر می پسندم)
..................
یه لحظه تاریک شد تهران قرمز شد خون شد روی شیشه ها
...............
صدای ترمز گیتار را خفه کرد
.................................
شاد باشی و پیروز

فرهاد

بطور کل خودم شخصا درگیر گزاره هایی میشوم که به نوعی کلیت کار را در خودش ریخته باشد و اسلایدهای تصویری کنش پذیر یک کار را در ذهن مخاطب عام اثر تزریق کند که من در این شعر به آن رسیدم ... (پلیس ها را دور زدیم )
این گزاره بعد اجرایی این کار را به دنبال دارد و تمام حادثه ها و شکل پذیری، فضاسازی و... زير اين گزاره آويزانند و زنجير شده اند...
البته من با تمامي گزاره ها موافق نيستم مثل: ( خون شد روي شيشه ها )

من با اين گزاره در قالب يك آغاز كننده كه شوكي را ميتواند به متن وارد سازد خيلي درگير شده و حال كردم..
ولي چيزي كه مرا نتوانسته ارضاء كند فضاي بسته حادثه هاست كه خيلي انشعاب پذير نشده اند...

آرش نعمتی

سلام .این روز ها فکر می کنم دریچه های نگاه شاعران تنها معطوف به هر آنچه که دوست دارند میشود نه به آن سوی که شعر می بردمان و شعر می باید .رکود کار شعر شاید این نوع نگاه تک سویه و در نوع خود انتقادی به هستی های زیست شده و بعضی وقتها نشده است .چیزی که ما را بر آن میدارد سر جای خود بنشینیم و خیال کنیم دنیا همین یک وجب خاک لعنتی است .
می خواهم از نوع خاص روایت در تصویر این اثر بنویسم .شاید با نگاهی ژرف تر به آنجا برسیم که نگاه خاص شاعر در فرایند نگارش اثر معطوف به نوعی حس آمیزی با عناصر سازنده ی زبانیست .حرکتی که به ضعم من در ادبیات امروز نوعی اجبار زبانی و ناخوداگاه ذهنی شاعران است .زبان در این شکل روایتگر خود محتاج در هم امیختگی در شکل و حرکتهای ساختار شکنانه ی نوع خاصی از آفرینش حادثه است .چیزی که متن را و مخاطب را به آنجایی میکشاند که شعر می خواهد .اما یادمان نرود که این حرکت نخواهد توانست که مانع نفوذ ذهن کاوشگر مخاطب باشد .چرا که مخاطب ناگزیر از اینست تا با نگاهی دوباره نقبی به لایه های درونی اثر (ژرف ساخت)زده و این هنگام است که او می تواند برسد به هر چه خود خواهد خواست .کوتاه کلام اینکه شعر ی که روبروی من است به نظر من توانسته روند رو به جلوی تجربه های زبانی مهدی حسین زاده را بر بتاباند .پرتاب ذهنی ونوع روایتگونگی از این پروسه در انتهای اثر به ظن من می توانست قوی تر اجرا شود .چیزی که میدانم تو برای شدنش خواهی ماند.یا حق

 

 

 

                          

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:30