تبليغاتX
منگنه
 
 

ها می کنم به این شهر که بی تو یخ زده است

در را باز می کنم   :   

  اتوبوس ها رفته اند

پیکان ها     پرایدها  

سمندهای تند رو

یک پلاک مانده و یک کوچه 

پاییز پهن کرده خودش را روی سنگفرش و تنهایی دیوارهاش

 

برمی گردی

گوشواره هایت را در می آوری

می گذاری کنار نیم خورده ی آب

دندان هایم را در می آورم

می اندازم توی آب

حرف های نگفته ی این همه سال

حباب به حباب

می آید بالا

و می ترکد  حرف به حرف

                                 توی لیوان آب ............

 

نظرات دوستان

 

عاطفه صرفه جو :

 شاعر کاملن حرفه ای شعر را مقروض تعلیق کرد. وقتی به سادگی از محیط و پیرامون کار می کشد و فضا را در اختیار حس قرار می دهد ، من مخاطب می فهمم که در انتها قرار است این شعر شعر تر شود و بار سنگسنی را بر دوش بکشد برای رسیدن به عمق معنا . این دومین شعری است که از شما می خوانم که لذتم را مدیون روانی ی زبان و صمیمی بودن شاعر با من مخاطب است.

نمی فهمم چرا برخی اوقات برای اینکه ثابت کنیم شاعریم پشتک وارو می زنیم در شعر؟؟؟ چه ایرادی دارد شاعر با خودش صادق باشد؟ چرا باید فرسنگ ها از "منیت" خود دور شویم تا بگوییم شعر گفتیم؟


این شعر از آن دست سروده هایی بود که به چند بار خواندن می ارزید و هر بار لذتش دو چندان می شد.

مرسی شاعر !

ابوالفضل حسنی :

متن تو مثل ادمیست که دارای تن و گردنی نحیف اما کله ی بزرگ است (البته در حد یک کار سانتی مانتال نمره ی خوبی می گیرد)پایانبندی و انتهای کار که به تعبیر من کله ی کار است فوق العاده و رشک بر انگیز است اما تن کار بر عکس در حد یک رفلکس عاشقانه و رمانتیک فرو مانده است به جز وردیه که پر انرژی و کنشمند است (که ای کاش که ای کاش تا اخر همینجور می رفت جلو...)
و از انجایی که تن کار نتوانسته محمل وزین و ورزیده ای برای پایان کار باشد لذا پایان نیز جز تاویل حسی و رمانتیک چیز دیگری نپذیرفته و این حباب ها را که می توانستند لایه مند و چنگ زننده عمل نمایند از درون خنثی و بی رمق کرده است ..
مهدی حسین زاده! تو می توانستی این کار را به گونه ای بنویسی که من ابوالفضل حسنی وقتی کار را می خوانم با تر کیدن هر حباب اشک من هم بترکد.....

پدرام یگانه :

بنظرم این شعر چهره تازه ایی نداشت

خودنویس :

این شعر بیشتر شبیه یک کلیپ رمانتیک است .در پارت اول تنها به ذکر حال و هوای درونی پرداخته و تاثیرش بر نگاه نقش اول که میتواند خود شاعر نباشد
ها می کنم به این شهر که بی تو یخ زده است
از همان ابتدای کار میفهمیم فضا فضای تنهایی و سرمازده گیست .
در را باز می کنم :
اتوبوس ها رفته اند
پیکان ها پرایدها
سمندهای تند رو
یک پلاک مانده و یک کوچه
شاید برای ایجاز بیشتر شاعر بهتر بود مینوشت
اتوبوسها رفته اند
یک پلاک مانده و یک کوچه
بودن و نبودن پیکانها وپراید ها چیزی از بار توصیفی شعر کم یا به ان نمیافزاید
پاییز پهن کرده خودش راروی سنگفرش و تنهایی دیوار ها...
میرسیم به پارت دوم که به قول ابوالفضل حسنی کله ی شعر است و من هم بر همین باورم .تعلیقی که در این قسمت با در هم امیختگی فضای حقیقت و خیال , زمان جاری و ماضی ایجاد میکند خواه نا خواه خواننده را با خود همراه میکند و همراه با حباب خاطرات در گلوی شعر میترکد . پایان بندی دارای ایده و انگیزه ای قوی ولی پرداختی عجول و کار جمع کن است . البته که خواننده از پایان بندی راضی خواهد بود ولی این میل او را رها نخواهد کرد که ایکاش مهدی حسین زاده با وسواس بیشتری به چینش فضا و کلمات میپرداخت .

علی جهانگیری :

شعرت را چند بار خواندم و هر بار چیزهای تازه تری برایم داشت

به غیر از آنکه با نظریات خانم صرفه جو کاملا موافقم خواستم نکته ای را اضافه کنم و آن اینکه در تصاویر حسی بسیار زیبا و قوی از عهده کار بر می آیی خصوصا ابتدا و انتهای بندها :
ها می کنم به این شهر که بی تو یخ زده است
. . . . .
پاییز پهن کرده خودش را روی سنگفرش و تنهایی دیوارهاش

. . . .
حرف های نگفته ی این همه سال

حباب به حباب

می آید بالا

شعری زیبا که مدیون زبانی خلاق و تعلیق گر است همراه با صمیمیت با استفاده از عناصر پیرامونی که مرا دور نمیکند از لحظه ی خودم.

آرش گرگانی : 


گاهی عاشقانه ای آرام کاری می کند که هزار بار کمترش را هم هیچ متنی نمی کند...این بخش خواستنی ادبیات را گاهی با تردید و گاهی با تقدیر نگاه می کنیم و نمی خواهم که ترس از آن را فراموش کنم که دایره استعاریست که لبالب متن را متمایز از دایره متناهی خواسته ها می کند.... پی استعاره ای می گردم تا شباهتهایم را از یاد ببرم و به یاد آورم.

کیوان اصلاح پذیر :

شعر زیبایی است اما اول از نقص های آن بگویم . دو خط اضافه در این شعر وجود دارد که خواننده را از زیبایی های اثر منحرف میکند و به جای دیگری میبرد .
خط اول هامی کنم ... و خط خط هفتم پاییز ....
این دوخط می خواهد سرما و پاییز را به شعر بکشاند . کاری که اگر هم انجام شده باشد هیچ کمکی به شعر نمی کند . شعر بدون این دو خط شعری منسجم و کامل است . بند اول شعر فوق العاده است . در باز میشود و یک پلاک و یک کوچه باقی میماند . آن ها که رفته اند در این لحظه از شعر حضور ندارند اما بیان رفتن آن ها به حالت هجرانی شعر می افزاید . شعر با بند دوم درخشانتر میشود . بازگشت یار به تنها پلاک و کوچه ی باقیمانده شهر . بدون حرف و سانتیمانتالیسم شعر به شدت رمانتیک و هجرانی است . لیوان نیم خورده بعنوان محل حادثه و دندان مصنوعی و گوشواره ها بعنوان طرفین عشق بدون حضور عامل انسانی .
شعر درخشانی است

اسماعیل مهرانفر :

شعرو خوندم . من فکر می کنم منی که در شعر تو می چرخد و شهر را نیز به دور خود دچار یک نوع خودباختگی نیست بلکه دارد آن را از محیط پیرامون خویش می پذیرد و به نوعی این بیگانگی اکتسابی است و این خود برایم جالب بود . دست مریزاد
خوشم می آید

پرستو ارسطو :

اینجا شاعری با روحی زخمی نقب هایی به عمیق ترین ریشه های احساس انسانی زده هرچه بیشتر خواندم درد بیشتر و التذاذ من افزون تر شد.
این سروده در نوع خود از نوع ادبیاتی غنی و سر شار از تصاویر جاندار و اجرای کلامی نوستالژیک ولی نه از جنس دستمالی شده که نوع مواد خام و بسامد واژه ها اگر متهم به اغراق نشوم شاهکار اند.
در را باز می کنم :

اتوبوس ها رفته اند


هم در نو ع روایت احساس و هم تجسم فضا کم نظیر در بسطی که نه اطناب دارد ونه تکرار . زبانی به بلوغ رسیده که در غایت شاعرانگی و هنرمندیست , تفاوتی را ثبت کرده که روح مخاطب را هم بی تردید به همان گستردگی روح مجروح شاعر زخمی میکند در زمزمه ای مداقه گونه از دیدن تصاویر تکاندهنده در این اثر با شکوه

دست مریزاد خوشحالم که دعوت به خوانش چنین شعری شدم

سهیل نصرتی :

از شعرهای قبلیت یک دنیا فاصله داشت و شاید ایراد اصلیش همین بود..البته با اینگونه نگاه آشناترم اما حس می کنم از آنور بام افتادی!
خیلی رو شد..خیلی ساده..
فقط دنبال محتوی بود که آن را هم با کشف های ضعیف بدست نیاورد..

نصف شعر در کنار لیوان گذشت..

حمید تقی آبادی :

چه كار خوبي بود.يك جور بي پيله پيلگي عميق داشت...يك پلاك مانده و يك كوچه... به نظر من اين كار كه طرح مناسبي پشتت بوده مي توانست باز هم كوتاه تر شود.... مثلن پيكان ها و پرايدها و سمندهاي تندرو به نظر من مي شود حذف شود.در پايان بندي شعر هم اينطوري

دندان هایم را در می آورم

می اندازم توی آب

حرف های نگفته ی این همه سال

حباب به حباب

مي ريزد

توی لیوان آب ............

فقط تكرار كلمه آب كه در بند پاياني سه بار تكرار شده مي تواند تغيير اندكي بكند.

عه تا :

بار هنری وغنای شعری بند دوم خوب اما بند اول حرف شاعرانه ای برای گفتن ندارد
که البته قابلیت حذف یا اقلن تفکیک دو بند بطوریکه شعر دوم از متن اول جدا شود وجود دارد.
وجود سطر اول در بند اول تنها توجیه شعریت ان است که بهتر است ادامه ای در قد و قواره ی ان داشته باشد نه اینکه با انواع ماشین وارد بنگاه سر باز شود
بازگشت خیلی دیر طرف (زمان پیری) در ببند دوم محقق نیست !؟ شاعر باید یا پیش زمینه ی انرا بچیند یا با قید اگر شرط تردید بگذارد
با همه ی اینها برای بند دوم تبریک میگویم

مهر :

این "خود نویس" هم خیلی دختر تیز بینی ست و من با نظرش در باره ی این شعرت هم رای ترم انگار...مشکل من با نگاه کلیشه شده ای ست که این کار را سامانی کلامی داده مهدی جان!

مینو نصرت :

تامل روی شعر و رجوع به تقویم و دانستن این که ماه ، ماه آبان است به سادگی می شود همراه شعر سر خورد و غلتید و افتاد در جای خالی فقدان بزرگی که در غیابش به زعم شاعر شهر یخ بسته است و برای بیرون آمدن از انجماد لازم است از نفس کمک بگیرد . پس وارد شهری می شویم که خورشیدش غایب است و چهره اش شبیه شهر پمپی یادگار زمان آتشفشان است و یاد آور همان درام . در حین نگاه کردن به خیابان ها و ماشین ها ، ذهن مرور میکند و مکالمه ای درونی دارد انگار . اتوبوس ها رفته اند ، پیکان ها ، پراید ها و سمند ها . در این نگرش حسی پنهان است شبیه به نابودن شدن قدمت و عظمتی که با آوردن اتوبوس ها و متعاقبش قدیمی ترین سواری که پیکان بود و همینجور تا می رسد به اینکه تنها یک پلاک مانده است و کوچه ای . اشاره ای به کسانی که رفته اند و از آنها تنها یک پلاک گردن مانده است و نامشان حک شده بر سر در کوچه ای . معامله ای غمناک که شیوع دارد با نام ها و نشانه ها . بعد فصل فصل پائیز است و ابتدای تنهائی آدمی . شعر در بخش دیگر همان نگاه بیرونی را تعمیم میدهد به درون خویش و یک مقایسه ای با آن زمان و این زمان در ذهنش شکل میگیرد . در فاصله ی لیوان نیم خورده ی آب که می تواند بخش ناتمام دوستی و ادامه ی ناتمام مکالمه و حتی عشق و خیلی چیز های ناتمام دیگر باشد / یاد ها در این بخش در کنار لیوان ناتمام آب خود را پارک میکنند . یک نفر گوشواره هایش را در می آورد که هم میتواند معنای زنانه داشته باشد و هم سمعک و به نوعی حکایت خزان عمر . شاعر دندان هایش را می انداز در لیوان نیم خورده ی آب . و حسی که بیانگر غم غربت است در خانه ی خود و با حسرت به حرف هائی می اندیشد که در فاصله ی این فقدان نازده چسبیده اند به دندان ها و شبیه حباب هائی می ترکند . حباب هائی که از زاویه ی دنج گوشه ی چشمان شاعر قطره قطره فرو می چکد و روی گونه هایش می ترکد .
میتوان باور کرد که آدمی در کوتاه ترین زمان در سایه ی مهیب ترین فقدان ها قادر است پیر شود همچنان که در بهار عمر خود بیتوته میکند .

عاطفه صرفه جو :

ها می کنم به این شهر که بی تو یخ زده است / دستمان که از سوز و سرما یخ می زند "ها" می کنیم تا گرمش کنیم و شاعر در این شعر به شهری "ها" می کند که نبودن معشوق سردش کرده . جهانی برای شاعر سرد شده . در را باز می کنم : / دونقطه ای که چرایی ایجاد می کند پس حالا در سطر های بعد این چرایی باید باز شود . با آوردن جزییات وارد فضای ریزتر شعر می شویم. اینکه تردد و رفت و آمد ماشین ها از همه نوعش فضا را ملموس و باور پذیر می کند و مرا با خودش می برد در لابلای این شلوغی و ازدحام. اینکه اگر فقط " اتوبوس ها " می آمد چندان خوشایند نبود چرا که این" اتوبوس ها "آنقدردر شعر ها استغاده شده که تارو پودی برایش نمانده و نخ نما شده !!! اما نکته ی ظریف و بدیع در این شعر عبور تند و تند انواع خود رو هاست . حالا نگاه تیز شاعر این نکته را برایم یاد آور می سازد که چرا ماشین های وطنی ؟؟؟ سمند های تند رو / و چرا سمند های تند رو ؟؟؟ "سمند" تداعی گر نام اسبی هم می تواند باشد .این شهری بود که شاعر در سطر اول بی تفاوتی اطرافش را نسبت به آدمها نشان می دهد. عبور و گذر ! و این عمر است که تند و تند می رود. بر می گردی / حالا از خیابان به کوچه می رویم . از تردد ماشین ها عبور می کنیم و به کوچه و خانه می رسیم. پلاک برای ماشین ها. پلاک برای کوچه . پلاک برای خانه !! حالا روایت به فضایی بسته تر کشیده می شود. به خانه و سپس لیوان آبی نیم خورده و حر ف های این همه سال. در بند اول گذر فصل ها و سال ها و شاید ماه ها و روز ها با عبور انواع خود روها با سرعت و تا آنجا که حالا پاییز عمر می رسد و بر می گردد کسی که از تمام جوانی و زیبایی گوشواره هایی برایش مانده و برای راوی دندان های مصنوعی که باید بیرون بیاورد و داخل لیوان بگذارد. و چقدر بکر و بدیع بود گفتن حر ف های ناگفته از دهان حباب های آب ! وقتی که دندان برای دهان است و گفتن هم برای دهان . وقتی که آب برای لیوان است و حباب برای آب.

با زبان بی زبانی این همه تداعی برای من مخاطب و استفاده ی شاعر از عناصر غایب با مهارتی شگرف مرا به شگفتی وا می دارد.و دوم این که از شهر در سطر اول و رسیدن به حباب پوچ و تو خالی در انتها مرا به نگاهی دیگر می کشاند . نگاه از کل به جز شما زیبا بود شاعر.

گلاره چگینی :

اولین کاریست که از شما می خوانم به گمانم این کار باعث شود تا از این به بعد بیشتر بخوانمتان این کار جدای از تمام تعارفات خوب بود و تا حدی توانست من را راضی کند ازاین صفحه...هم در نوع روایت از زبان شاعر و هم در نوع تصاویر خیلی معمولی و در عین حال عمیق که در طول کار شرح داده شده است نه دچار تکرا می شود ونه دچار زیاده گویی و بسط بیش از حد / گرچه با بند دوم در این شعر بیشتر موافقم چون به نظرم شاعرانگی خود را حفظ می کند و بند اول از این نظر شاخص نیست اما ابتدا و انتهای بندها خیلی خوب هستند چه از نظر حسی که در من ایجاد کردند و چه از نظر تصویری که در ذهن برجای می گذارند/دیگر اینکه با پاییزی که در شعر وجود دارد ارتباطی نگرفتم به نظرم اگر نباشد هم این شعر کامل است منظورم سطر هفتم است!

حامد نیکبخت :

انگار سر فصل های چند شعر ( البته با یک مضمون) را کنار هم دیدم، از گیر های زبانی( نه روایی ) که بگذرم، موتیف و شعری را که جسته بودی دوست داشتم با اینکه نپرداخته بودی.

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی حسین زاده در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 22:12